برای شتاب حداکثری پیشرفت همه‌جانبه کشور

شتاب حداکثری پیشرفت همه‌جانبه کشور با ایجاد سكوی جامع آینده‌نگاری راهبردی مردم‌پایه

در گام دوم انقلاب اسلامی، و در مسیر تحقق آرمان والای «تمدن نوین اسلامی»، کشور با یک پرسش بنیادین و یک ضرورت انکارناپذیر مواجه است: چگونه می‌توان ظرفیت‌های عظیم و متراکم ملت ایران یعنی رکن «جمهوریت» نظام را در راستای اهداف متعالی متخذ از ركن دوم یعنی «اسلامیت» نظام به نحوی قرار داد كه درسه ساحت اساسی «خودسازی، جامعه‌پردازی و تمدن‌سازی» (بیانیه گام دوم)، حركتی عمومی را در كشور به شکلی منسجم، هدفمند و شتابان در مسیر خلق آینده های عظیم شوق انگیز ایجاد كند؟

رهبر معظم انقلاب اسلامی در اول خردادماه ۱۳۹۸، با تأکیدی ویژه، خواستار ایجاد یک «حرکت عمومی» شدند. این مطالبه، صرفاً یک توصیه اخلاقی یا فرهنگی نیست، بلکه یک ضرورت راهبردی برای خروج از هرگونه رکود، انفعال یا حرکت کند و ناهماهنگ است. اما این «حرکت عمومی» چگونه و با چه سازوکاری می‌تواند شکل بگیرد، جهت‌دهی شود و به «شتاب حداکثری» در مسیر «پیشرفت همه‌جانبه کشور» بیانجامد؟چالش اساسی در این مسیر، فقدان یک «زیرساخت جامع و هوشمند» است که بتواند این «حرکت عمومی» را، به‌ویژه با محوریت «جوانان مؤمن انقلابی»، سازماندهی و پشتیبانی کند. ساختارهای موجود، علی‌رغم تلاش‌ها، یا از جنس بوروکراسی‌های کند و سنگین دولتی هستند که توانایی پاسخگویی به پویایی و تکثر نیازها و ظرفیت‌های مردمی را ندارند، و یا پلتفرم‌های فضای مجازی هستند که عمدتاً یا فاقد الگوی بومی و جهت‌گیری ارزشی منطبق بر «اسلامیت» نظام بوده و یا در سطح کارکردهای محدود ارتباطی و سرگرمی باقی مانده‌اند و نتوانسته‌اند به بستری برای «آینده‌نگاری راهبردی» و «کنشگری مؤثر تمدنی» تبدیل شوند.

در این میان، مفهوم «آینده» و «تصویر آینده مطلوب» نقشی حیاتی ایفا می‌کند. حرکت بدون مقصد، سرگردانی است و تلاش بدون چشم‌انداز، فرسایش. جامعه برای حرکت، نیازمند «تصاویر مطلوب، شوق‌انگیز و قابل تحقق» از آینده است؛ آینده‌ای که ریشه در «ارزش‌های اسلامی» (رکن اسلامیت) داشته باشد و با «مشارکت خود مردم» (رکن جمهوریت) ترسیم و ساخته شود. اینجاست که «آینده‌پژوهی هنجاری» و «آینده‌نگاری راهبردی مردم‌پایه» به عنوان یک ضرورت مطرح می‌شود: فرآیندی که در آن، آحاد جامعه، به‌ویژه نخبگان و جوانان، تحت هدایت و چارچوب‌های ارزشی نظام و رهنمودهای ولی فقیه، در ترسیم و انتخاب آینده‌های مرجح و مطلوب مشارکت فعال داشته باشند.

اما این مشارکت در «ترسیم آینده» و سپس «حرکت به سوی آن»، در مقیاس ملی و با حفظ انسجام و شتاب، چگونه ممکن است؟ چگونه می‌توان به تک تک افراد و تشکل‌های مردمی، متناسب با علایق، توانمندی‌ها و شرایطشان، «نقش» داد و آن‌ها را به خطوط اصلی «پیشرفت همه‌جانبه کشور» متصل کرد؟ پاسخ قاطع و عملیاتی به این پرسش، در گرو طراحی یک «سکوی جامع (پلتفرم) آینده‌نگاری راهبردی مردم‌پایه» است. تنها یک پلتفرم هوشمند و جامع می‌تواند: ۱. مشارکت میلیونی در فرآیندهای سه‌گانه «ترسیم مشارکتی تصاویر مطلوب آینده» در موضوعات مختلف (آینده‌نگاری)، «طراحی مسیر و راهکارهای تحقق آن تصاویر» (برنامه‌ریزی راهبردی)، و «اقدام عملی دقیق و هماهنگ فردی و جمعی» برای ساختن آن آینده‌ها (کنشگری مؤثر) را امکان‌پذیر سازد. ۲. شبکه‌ای از آحاد مردم و ساختارهای تشکیلاتی را در سراسر کشور، به صورت نفر به نفر و گروه به گروه، با یک «بنیان متمرکز ارزشی و اطلاعاتی واحد» و تحت «جهت‌دهی کلان نظام»، به هم متصل کرده و هم‌افزا نماید. ۳. نقش‌های متناسب، خرد و کلان، را به هر فرد و گروه، بر اساس ظرفیت‌ها و علایق، تخصیص داده و بازخورد پیشرفت را به صورت شفاف ارائه دهد. ۴. ارتباط دوسویه و پویا میان «میدان نقش‌آفرینی مردم» و «زیست‌بوم حکمرانی دولت» را «به نظم مستقیم و معکوس» درآورد و آرایشی راهبردی و حرکتی شتابان به کل جامعه در جهت تحقق «دولت، جامعه و تمدن پیشرفته اسلامی» ببخشد.

بنابراین، طراحی این سکو، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت حیاتی برای پاسخ به مطالبات رهبری، فعال‌سازی ظرفیت عظیم مردمی، تحقق اهداف گام دوم انقلاب، و ایجاد شتاب حداکثری در مسیر پیشرفت همه‌جانبه و ساخت تمدن نوین اسلامی است. این سکو، «موتور محرک فعالیت‌های اجتماعی» و «عظیم‌ترین ظرفیت راهبردی کشور» در عصر حاضر خواهد بود.

بورس بی عدالتی

این روزها دولت در تلاش است تا محوریت اقتصاد کشور را از «بانک» به «بازار سرمایه» منتقل کند که نسبتا اتفاق مبارکی است. دولت مشوق‌هایی را برای ورود مردم به بورس ایجاد کرده است. می‌خواهد مردم پول‌های خود را از بانک خارج و به بازار سرمایه وارد کنند. با این کار، تقاضا برای خرید سهام شرکت‌های حاضر در بورس افزایش پیداکرده، قیمت‌هایشان به این واسطه افزایش یافته، و شاهد رشد شاخص‌ها و در نهایت، شاخص کل بورس هستیم. مردم به‌جای قرار دادن پول خود در بانک و دریافت سود قطعیِ بدون ریسک و آن هم همراه با شک و شبهه های شرعی، پول خود را به بازار سرمایه می‌برند و بسته به میزان دانش و سوادی که دارند، از این کار سود یا ضرر میکنند. در بورس، شرایطی وجود دارد که در آن ضرر عده ای به معنای سود عده ای دیگر بر مبنای انواعی از حیَل و شیطنت‌های تئوریزه شده است. البته در برهه کنونی که مشوق هایی مثل عرضه اولیه سهام برخی شرکت های سود آور، آن هم با تخفیف و مبتنی بر کد ملی وجود دارد، انگیزه‌ها برای ورود به بورس زیاد شده و شاهد ورود افراد ناآشنا به بورس می‌شویم و ازآنجاکه این افراد به هر میزان با خرید سهام و بیشتر شدن تقاضا، باعث رشد قیمت نمادها می‌شوند، فعلاً همه راضی هستند و با نقل تجربه‌های موفقیت خود در رشد سرمایه‌هایشان باعث انگیزش و تحریک دیگران به ورود در این بازار می‌شوند. این خود باعث ایجاد یک چرخه فزاینده در جهت رشد سرمایه‌ها شده و همه را راضی و راضی‌تر می‌کند اما:
من معتقدم که همیشه باید با در نظر داشتن اصول تفکر انتقادی به کشف فاصله میان وضع موجود با وضع آرمانی، ارزش‌های مورد ترویج کنونی با ارزش‌های آرمانی بپردازیم و قطعاً، اسلام منبع این ارزش‌های بی‌نظیر همه‌جانبه نگرانه است. این ارزش‌ها ازآنجاکه با حقیقت عالم و فطرت انسانی نیز یکسان و یکپارچه‌است، توسط هر فطرت بیدار و انسان آزاده‌ای نیز با اندکی فکر و استدلال مورد تائید قرار می‌گیرد.


با این مقدمه، به ارائه نظرم در خصوص موضوع می‌پردازم و این را می‌گویم که یک جای کار می‌لنگد:
این ماجرای بورس، علی‌رغم اینکه باعث افزایش ثروت عده‌ای شده است، و اغلب با آن موافق هستند، سازوکار آن هنوز از عدالت به دور است. یعنی آن‌کس که پول دارد، در صورت داشتن شرایطی پولدارتر می‌شود، و آن‌کس که پول ندارد یا دارد اما نسبت به این‌همه اطلاعات و پیچیدگی‌های بورس آشنایی ندارد، نه‌تنها بی‌بهره می‌ماند بلکه بی‌سامان‌تر نیز می‌شود. چراکه این رشد و افزایش ثروت و سرمایه در دست عده‌ای خاص، و سفته‌بازی‌های مورد انجام پس از آن، باعث دست نایافتنی شدن چیزهایی می‌شود که او شدیداً به آن‌ها محتاج است. مثلاً در موضوع مسکن، در بازه زمانی بهمن 98 تا اردیبهشت 99 شاهد رشد شاخص بورس بودیم و بلافاصله پس‌ازآن شاهد میزانی افت بازار و به‌اصطلاح، «اصلاح بازار» شدیم که «افزایش نجومی قیمت مسکن» را در پی داشت. بین این «اصلاح‌ بازار» و آن «افزایش قیمت مسکن» رابطه بود. به این شکل که صاحبان سهامی که سرمایه‌هایشان در بورس در مدت کوتاهی فرضا 100% رشد کرده بود، با فروش سهام خود (مستوجب کاهش قیمت آن سهم‌ها و تنزل شاخص بورس) و خرید ملک با استفاده از سود حاصل از فروش سهام در زمان مناسب، و در پی آن، افزایش قیمت مسکن شدند. آن‌هایی هم که به‌موقع سهام خود را نفروختند (تخصص بورسی نداشتند)، شاهد آب شدن ارزش سهام و سرمایه‌هایشان شدند. نتیجه ماجرا اینکه، مسکن گران شد. یک خانه چند صد میلیون تومانی به‌راحتی یک یا چند میلیارد تومان ارزش پیدا کرد. برای دارندگان به نسبت مسرت‌بخش بود اما برای افراد نا برخوردار، مستوجب افزایش غم و شدت اندوه و دست نایافتنی تر شدن رسیدن به یک مسکن و سرپناه. این مسأله موضوعی است که دائماً در این اقتصاد اتفاق می‌افتد و عده‌ای بر اساس شناخت و آگاهی از اوضاع همواره به آن دامن می‌زنند.


در مقوله بورس دو موضوع در کنار هم وجود دارد که باعث افزایش ثروت برای افراد می‌شود. نخست «سرمایه،» و آن دیگری هم «تخصص» فعالیت در بورس است. یعنی باید هر دو را داشته باشی و به هنگام عمل کنی تا به ثروت برسی اما این موضوع با بیچارگان هیچ نسبتی ندارد. بیچارگانی که نه دارایی دارند و نه از این پیچیدگی‌ها سر درمی‌آورند. این‌ قشر فقط خبرهای منفی را می‌بینند که در پی وقوع امثال این طوفان ها از راه افزایش قیمت کالاها مشاهده می‌شود. مثلاً بازنشستگانی که شاید سرمایه‌ای اندوخته باشند اما نه دیگر توان فهم این موضوعات پیچیده را دارند، و نه حتی سروکاری با گوشی هوشمند و رایانه؛  چشمشان سویی ندارد و ذهنشان با روزآمدی‌های عالم پیرامون خود ارتباط نمی‌گیرد. به قول فلاسفه علم و فنّاوری نسبت به محیط خود بیگانه ((alienate شده‌اند و اینک در شهر زادگاه خودشان نیز احساس غربت می‌کنند. تنها راه کمک به این قشر از سوی تو به‌عنوان حاکم و سیاست‌گذار این است که برایشان جوری کار انجام دهی که حتی ذره‌ای وابسته به انجام کاری از سوی آن‌ها نباشد. فرمی را نخواهی که پر بکنند، ولو اینکه آن فرم خیلی هم ساده باشد. حتی یک فیلد کد ملی هم نباید از ایشان بخواهی که برایت پر کنند. نه اینکه آن‌ها را مرده بپنداری اما باید اگر می‌خواهی آن‌ها را صاحب نعمتی کنی، باید سازوکار را به‌گونه‌ای تعریف کنی که بدون انجام هرگونه اقدامی از ناحیه آن‌ها، برخوردار و مشمول آن نعمت شوند. اما این قشر به‌هرحال افرادی هستند که به نسبت از مواهبی برخوردارند و کم یا زیاد، در طول دوران خدمت، به سرمایه‌ای رسیده‌اند اما خوب، به دلیل جبر زمانه، و پیشرفت فناوری، به‌سختی می‌توانند با مظاهر فنّاوری ارتباط برقرار کنند. بدشرایط تر از این قشر، آن قشری است که همین حداقل دارایی‌ها را نیز نداشته، و با فناوری و روزآمدی‌های آن، همچنان غریبه‌اند. این موضوع بر حاکمیت لازم می‌دارد تا با بهره‌گیری هوشمندانه از زیرساخت‌های دولت الکترونیک، همراه با توسعه بیشتر آن‌ها، سیاست‌هایی برای پوشش اوضاع مردم وضع کند که حتی نیازمند حداقل کنش‌ها از سوی مردم، برای برخوردار شدن از مواهب عمومی نباشد! همچون پیام‌رسان‌هایی که دو تیک آبی در لحظه رسیدن پیام به مخاطب و مشاهده شدنش از سوی او در گوشه پایین پیام دیده می‌شود، تا فراگیر شدن 100%ای هر خدمت در کشور نسبت به‌ کل مردم، سامانه به پیگیری و ریشه‌یابی علت این موضوع بپردازد که چرا هنوز عده‌ای از آن خدمت یا موهبت برخوردار نشده‌اند و این موضوع نه به دارایی افراد بستگی داشته باشد و نه به امکان یا توان «کاربرد مظاهر فنّاوری» مثل گوشی هوشمند، یا روزآمد شدن در تخصصی خاص یا کسب اطلاع از اخبار روز.


به‌هرحال این خوب است که می‌خواهیم به نسبت بیشتری باعث برخورداری مردم شویم اما کماکان اقشار ضعیف و نا برخوردار و با سرمایه کم هنوز مغفول‌اند. سیاست‌های بخش اقتصادی دولت این‌ها را پوشش نمی‌دهد. بلکه باعث دست نایافتنی تر شدن ضروریات زندگی آن‌ها به شکل غیرمستقیم می‌شود. به‌طور مثال افزایش قیمتی که در اقلام معیشتی شاهد می‌شویم یا افزایش قیمت مسکن یا اجاره‌بها، همه و همه متأثر از همین سیاستی است که در ظاهر خوب به نظر می‌رسد اما در باطن دارای چنین پیامدهایی است. اما به‌طورکلی و به نسبت این موضوع چقدر خوب است که سهم بانک در اقتصاد کشور ما کم بشود. از وقتی‌که نسبت به قواعد ساختاری غلط در بانک داریمان هشیار شده‌ام، تلاش کرده‌ام تا دیگران را نیز به نسبت در قبال آن هشیار کنم.


در رؤیاهایم گاهی میگویم: اگر می‌شد زمانی فرابرسد که بانک‌ها بمیرند و وارثان ثروتشان مردمی شوند که به هر نسبت از بدو تأسیس سرمایه‌هایشان را در اختیارشان قرار داده‌اند،
یا زمانی برسد که چرخ‌دنده‌های سیستم خلق پول بانکی، تا فرارسیدن زمان تسویه عمومی آن‌قدر معکوس بچرخد که به هر کس که پول کمتری در حساب‌های بانکی این کشور داشت یا اصلاً نداشت، سودی برای جبران این‌همه سال‌ها بی‌عدالتی در افزایش شکاف طبقاتی و توزیع ثروت پرداخت شود، شاید ذره‌ای، دل‌وجان این مردم زجرکشیده و آزاردیده از اقتصاد سرمایه‌داری آرام بگیرد. ان‌شاءالله با احکام داوودی مهدی موعود (عج) این موضوع از ریشه حل شود؛ به شکلی که سرمایه به یغما رفته ملت‌ها از سوی استعمارگران نیز به آن‌ها بازگردد. از این جمله چاپ و عرضه کاغذی بی‌ارزش به نام دلار بود که از سوی امریکا به دیگر کشورها در طول سال‌ها صورت گرفت و در عوضش تمام توان و حاصل تلاش و داروندارشان به سود آن امپریالیست جبار به یغما رفت.

استدلالی در رد نظریه تکامل داروین

در رد نظریه تکامل داروین همین بس که تقارن، در تقریبا تمام موجوداتِ دریا، آسمان و خشکی وجود دارد. اگر تکامل بصورت تصادفی از یک باکتری در جهان شروع شده بود و به مرور از منشاء آن، موجودات مختلف شکل گرفته بودند، آیا تصادفا شکل گرفتن حتی یک موجود نامتقارن نیز ممکن نبود؟ اگر هم که هست در حد یک مرجان دریایی یا مواردی از این قبیل بیشتر نیست.

نقد فیلم ترمیناتور Dark Faith (بخوانید: Dark Fate)

از دوران نوجوانی طرفدار فیلم پر هیجان و خیال انگیز ترمیناتور بودم. یادش به خیر، دیدن این فیلم از شبکه یک همراه با تحلیل های بی نظیر آقای دکتر حسن بلخاری حال و هوای عجیبی ایجاد میکرد. ایده محوری فیلم بسیار جذاب بود: موفقیت بشر در شبیه سازی ساختار مغز انسان برای ربات ها مبتنی بر الگوریتم Artificial neural network (ANN) یا همون «شبکه های عصبی مصنوعی». فیلم ساز دنیایی رو خیال پردازی کرده بود که درش بشر توانسته بر اساس این الگوریتم، هوش مصنوعی رو به نحو موثری ارتقا بده و بر اون پایه ربات هایی بسازه که مثل انسان فکر میکنند، اما بی احساس هستند. اینکه عواقب وجود چنین موجوداتی چقدر وحشتناک و دلهره آور میتونه باشه، سوژه اصلی فیلم بود.

بیشترین ارتباط رو با دومین بخش (Episode) از سری نابود گرها (Terminator) گرفتم. فیلم به شدت خوش ساخت، با بازی زیبای آرنولد شوارتزنگر در نقش نابودگرِ محافظِ جان کانر، -فرمانده جبهه مقاومت در برابر ربات ها (در آینده)- ، و رابرت پاتریک در نقش مرد جیوه ای -رباتی که برای نابودی جان کانر، از آینده ارسال شده بود- من رو حسابی در خیال فرو میبرد. دلهره تعقیب و گریز ناباورانه ای که سرنوشت جهان در گرو نتیجه اون بود. و اهمیت پیروزی درش نقش ها رو با شجاعت به اتخاذ سهمیگن ترین تصمیمات وادار میکرد.

من عاشق کامپیوتر بودم و این تناسبی که بین هوش مصنوعی و موضوع فیلم بود، برای من زمینه علاقه مضاعف بود.

اما در مورد آخرین بخش از این سری نابودگرها یعنی Dark Faith، که اخیرا دیدم، نکاتی به ذهنم رسید که خارج از چینش ادبی مناسب، یادداشت وار نوشتم و اینجا قرار دادم:

بازیگر نقش نابودگر در این فیلم بطور هدفمند هندی انتخاب شده است. منجی آینده جهان و آمریکا نیز یک زن مکزیکی است.

یک دختر بچه و یک پیرزن مجرب (هردو) سفیدپوست امریکایی، به همراه یک انسان ماشینی با اسکلت فلزی (آرنولد) با ظاهر و روحیات مورد تقلید از انسانها اقدام به نجات زن منجی غیر سفید پوست میکنند.
ترمیناتور (نابودگر) یک کاراکتر هندی است. ترکیبی از دو قابلیت فلز مایع، (با انعطاف زیاد) و اسکلت سخت (جامد پر قدرت) است، که در دو نسل از نابودگر های پیشین توسط ماشین ها به کار گرفته شده بود که این بار با هم ترکیب شده و قدرت بیشتری را برای او به ارمغان آورده است.

کدهای فیلم: هند (شرق) در آینده به قصد نابودی جهان، (بخوانید: نابودی امریکا، و «بلوک غرب» که در روایت فیلم نماینده آن یک زن مکزیکی است.) خواهد آمد. (در واقع از پیش آمده است.)
ماشین ها: در لایه اول نماد تکنولوژی هستند که در لایه دوم، نماد دشمن و در این اپیزود، شرق هستند که از قضا بویی از احساسات نبرده اند، عاطفه ندارند و در هدف نابودی امریکا مصمم و سرسخت هستند.

منجی زن مهاجر امریکای لاتین، با استفاده از روش های جنگی مورد استفاده دو زن امریکایی سفید پوست، از دو نسل گذشته و آینده امریکا، و همچنین کمک یک ماشین (تکنولوژی) بی روح اما در ظاهر اسطحاله شده، که از جنس خود دشمن است، با نابودگر شرقی مبارزه میکند.

زن نماد ملت است و دو زن رزم آشنای امریکایی نجات گر «منجی»! یکی آمیخته با تکنولوژی و با خاستگاهی از آینده و دیگری برخوردار از تجارب متعدد، از گذشته ای متصل به حال آمده است و چند باری هم با نابودگرها مبارزه کرده است.

در واقع دو نسل گذشته و آینده آمریکا همراه با عنصری اسطحاله شده اما از جنس خود دشمن به کمک رهبری، برخاسته از قلب قاره امریکا، یعنی (امریکای مرکزی و لاتین) می آیند و از او در برابر نابودگری شرقی، (بازیگر نابودگر در این اپیزود هندی انتخاب شده است) محافظت میکنند.

هدف فرعی فیلم: القای حس همبستگی و خیر خواهی امریکا نسبت به کشورهای امریکای لاتین و تعریف دشمن مشترکی به نام «شرق» است. شرق برخوردار از ایمان سیاه (به دلیل استفاده از تعبیر ایمان سیاه در عنوان فیلم).

کاراکتر نابودگر هندی سمبل «شرق» است که برای نابودی امریکا آمده است. اما امریکا برای مقابله با این قدرت در اتحاد با سایر کشورهای قاره امریکا قرار میگیرد.
عنوان فیلم: Dark Fate به معنای «سرنوشت سیاه» قابلیت خوانش دوگانه و نزدیک با لغت Faith (ایمان) را دارد. که Faith بطور مستقیم اشاره به بعد معنوی و مذهب دارد یعنی بخشی از شرق مد نظر است که مجهز به ایمان و اعتقاد است و میتواند نماد جبهه مقاومت در منطقه باشد. اما در سطحی پایین تر که احتمالا ادعای سازندگان بر آن است، اشاره به نیت سرسختانه «شرق نابودگر» نسبت به آینده امریکا دارد.

به طور کلی در ترمیناتور ها، همواره جناح های متخاصم، برای تغییر شرایط نبرد خود در آینده به ارسال عوامل نابودگر و محافظت در برابر نابودگر به گذشته برای تغییر گذشته در جهت تغییر اکنون خود یعنی آینده می‌کنند. یک طرف، ماشین هایی فاقد روح و احساس و سرسخت و مقاوم هستند که کمر به نابودی نوع بشر، یعنی امریکای با روح و احساسات! میپردازند.

در خلاصه: فیلم سینمایی ترمیناتور: Dark Faith، تبیین نبرد شرق و غرب با زبان هنر

نقد فیلم «در سایه ماه»: In the Shadow of the Moon

فیلم 2019 در سایه ماه (The In the Shadow of the Moon 2019):
این فیلم تطهیر اقدامات تروریستی سرویس های اطلاعاتی آمریکا و اسرائیل در ترور افراد و گروه های مخالف به شیوه ای خیال انگیز و جذاب برای مخاطب در جهان است.
در این فیلم، یک قاتل سریالی، هر 9 سال یک بار، از طریق یک دستگاه سفر در زمان، از آینده وارد زمان حال شده، و با یک روش پیچیده به ترور افرادی میپردازد که در روایت فیلم، قرار است، اقدامات تروریستی خاصی را در آینده انجام دهند. قاتل و سازمان حامی پیشرفته ای که او را از آینده برای انجام این قتل ها میفرستد، همانند سازمان های CIA و موصاد، ترور افرادی را هدف قرار میدهند که از نظر آنها منشأ انجام فعالیت های تروریستی در آینده هستند.

در باب اهمیت آینده پژوهی.

در باب اهمیت آینده پژوهی…
آینده پژوهی مهم است. دلایل زیادی برای این حرف دارم. اما یکی از مهم ترینشان این است که آینده پژوهی تنها رشته ای است که با استفاده خوبِ از آن تحقق آینده مطلوب برای کشور تضمین میشود. هر رشته ای اهمیت خاص خود را دارد. هر متخصصی به راحتی میتواند در باب اهمیت رشته تخصصی خود ساعت ها صحبت کند. اما آینده پژوهی یک طور دیگر است. آینده پژوهی یک هنر-علم-فناوری است. آینده پژوهی همه رشته ها را دور هم جمع میکند. آینده پژوهی فروتنانه در نقطه ای ورای دیگر رشته ها بر بلندایی می‌ایستد و مربیانه، نسبت به آینده مشترک حاصل از کارکرد همه شان در راستای شناسایی آینده های محتمل کمک میگیرد. در مقامی دیگر، آینده پژوهی مبتنی بر همین بی استقلالی حکیمانه و جامع نگری روش مند، به تجویز باید ها و نباید هایی میپردازد تا آینده های مطلوب تحقق پیدا کنند. چه برای یک شرکت باشد، چه برای یک کشور و چه برای جهان!. تا همین جای کار به نظر شما آیا این عالی نیست؟

باهم بینی علوم این روزها شده است آرزو. اما با آینده پژوهی میتوان با هم بینی و ارتباط بین علوم را محقق کرد و از آن در راستای حل مسائل واقعی کف جامعه استفاده کرد.

آینده پژوهی مبتنی بر فهم صحیح نسبت به آینده:
آینده پژوهی چشم را باز میکند. از ابهام می‌کاهد و آینده و احتمالاتش را بطور واضح در برابر دید قرار میدهد. آینده پژوهی از آنجا که اساسا موضوعش آینده است، نیازمند دستیابی به فهمی صحیح در مورد آینده است. یک حرف مهم در این راستا این است که ما هرگز نمیتوانیم با قطعیت درباره آینده سخن بگوییم؛ و آینده همواره شامل ناقطعیت هاست. تا این لحظه از زندگی، همه ما حتما این موضوع را درک کرده ایم که همواره ممکن است اتفاقی غیر قابل پیش بینی تمام برنامه های ما را دست خوش تغییر کند. البته ما در مورد قواعد به ظاهر! محتوم علمی مثل جوشیدن آب در دمای 100 درجه، در فشار ثابت، بحث نمیکنیم. بحث در مورد پیچیدگی های در هم تنیده فضای واقع زندگی است. ماجرا مربوط به هر احتمال قابل باور و محتملی است که به هر شکل بر سر راه رسیدن به اهدافمان پیش می‌آید و باعث تحقق آینده ای خاص می‌گردد. آینده ای که یا آن را میخواهیم یا نمیخواهیم وشدت و ضعف این خواستن یا نخواستن ها، مبتنی بر «ارزش» های ماست. این جنس استدلال های ظاهرا بدیهی اما مهم و حکیمانه، که مثلا یکی بگوید: آینده این موضوع از چند حالت خارج نیست و بر فرض مثال یا الف میشود یا ب یا ج یا د، اساس کار آینده پژوهان است. این مفهوم مهم در آینده پژوهی بینش سناریویی نام دارد. همین که بگوییم آینده را نمیتوان بطور قطعی فقط یک حالت در نظر گرفت، بلکه همواره، مجموعه ای از سناریو ها پیش روی ماست، که ممکن است، مبتنی بر شرایطی که معمولا هیچ کدامشان در اختیار ما نیست، یک حالت محقق بشود.

تفکر سناریویی:
حتما در مورد تفکر سیستمی شنیده اید، پس در مورد تفکر سناریویی هم بشنوید. تفکر سناریویی حرف مهم و اصلی در رشته آینده پژوهی است. بینش صحیح در مورد آینده از منظر آینده پژوهان این است، که وقتی در مورد آینده حرف میزنیم، هرگز آن را یک حالت قطعی در نظر نگیریم. با این منطق ساده که: خوب شاید نشد!. شاید آینده الف رخ نداد و آینده ب رخ داد. شاید یکی از {الف، ب، ج، د…} رخ داد. پس یک قانون داریم. و آن هم این است که هرگز در مورد آینده به قطعیت سخن نگوییم. و با بدیل اندیشی و تفکر سناریویی آینده را مجموعه ای از سناریوها در نظر بگیریم که باید این چند قید را داشته باشند: اول باید: ممکن باشند، دوم باید: باورپذیر باشند، و سوم باید: محتمل باشند. در میان آینده های محتمل هم، حتما بعضی ها مطلوب و بعضی ها نیز نامطلوب هستند. پس در این مرحله باید از بعد «شناختی» آینده پژوهی خارج و به بعد «هنجاری» آینده پژوهی وارد شویم، و از آینده پژوهی بپرسیم: حالا چگونه میتوانم آینده مطلوبم را محقق کنم؟. احتمالا یک نقشه راه، یا یک بسته سناریویی یا مجموعه ای از تجویزها را پیش رویتان خواهد گذاشت.

مفهوم عدم قطعیت در آینده پژوهی:
برای درک مفهوم «عدم قطعیت» در آینده پژوهی، یک شهرآورد میان تیم های استقلال و پیروزی را تصور کنید، که نتیجه اش به این صورت از پیش معلوم است که: یا استقلال میبرد، یا پیروزی یا اینکه مساوی میشوند!. دستمریزاد، هنر کردی! این شد آینده پژوهی؟ تند نروید. با این که قرار نیست آینده پژوهی معجزه کند، فعلا میخواهم مفهوم عدم قطعیت را در آینده پژوهی واضح کنم. اما بطور کل آینده پژوهی اینچنین با «آینده» روبرو میشود و به ما نمیگوید که حتما استقلال پیروز میدان خواهد شد یا پیروزی. یعنی پیشگویی نمیکند. به ما نمیگوید که حتما این تعداد گل بین دو تیم رد و بدل خواهد شد. این درک و تصور از آینده پژوهی کاملا ناصحیح است. اما اگر نتیجه حاصله از بازی همین دو تیم را در قالب یک محور دو طرفه (فرضا محور x ها) در نظر بگیریم، یا به اصطلاح مدل کنیم، و در یک طرف آن نام پیروزی را بنویسیم و یک طرف دیگر آن، نام استقلال، هر حالتی از نتیجه نهایی بازی میتواند در قالب نقطه ای، در طول این محور نمایش داده شود. یعنی نتیجه این مسابقه پرشور و هیجانِ پیروزی یا باخت میان این دو تیم در قالب یک بردار ساده نمایش داده میشود. به نظرم این مثال به راحتی مفهوم عدم قطعیت را در ذهن جا می‌اندازد. اما وقتی که در یک پروژه واقعی آینده پژوهی درباره آینده‌ی موضوعی، پژوهش میکنیم، کار یقینا گسترده تر است. اول باید رصد گر و بینا نسبت به محیط باشیم؛ تمام فاکتورهای دخیل و موثر در موضوع را حتما ببینیم؛ بازیگرهای کلیدی تاثیر گذار را شناسایی کنیم؛ به خبرگان رجوع کرده و ابعاد پنهان موضوع را از زاویه دید تخصصی آنها شناسایی و بررسی کنیم؛ هر یک از گزاره های تاثیر گذار موضوع را مورد تحلیل و بررسی قرار دهیم؛ به تشخیص سیگنال های ضعیف یا همان علامت های وقوع «رخدادهای با احتمال وقوع کم اما با تاثیر بالا» بپردازیم؛ عدم قطعیت های کلیدی را شناسایی کنیم؛ روش های مناسب انجام پژوهش را انتخاب کنیم؛ با طراحی یک سامانه آینده پژوهی جایگاه استفاده از روش های آینده پژوهی را در فرایند رسیدن به نتیجه طراحی کنیم؛ برای هر نقش، فردی متخصص، شایسته و مناسب برای انجام کار انتخاب کنیم؛ و سامانه را تا رسیدن به نتیجه های مطلوب مدیریت کنیم.

رصد یا پویش محیطی:
معمولا رصد یا پویش محیطی گام نخست پروژه های آینده پژوهی است. با پویش محیطی، ما به گردآوری داده ها و اطلاعات مورد نیاز فعالیت پژوهشی خود می‌پردازیم. پویش محیطی خود یک روش محسوب می‌شود که احتمالا در قالب یک فرایند از پیش تعریف شده، متناسب با ویژگی های پروژه ای که مشغولش هستیم، به روش های دیگری مثل «روند پژوهی،» «ترسیم چشم انداز،» «اولویت گذاری پابرجا،» «سناریو نویسی،» و «رهنگاشت» ورودی میدهد. هر چه کار به پایانش نزدیک تر می‌شود، این موضوع برای ما شفاف تر میشود که در چه زمانی باید چه اقدامی را صورت دهیم تا آینده مطلوب شوق انگیز و جذاب ما محقق گردد. پس سامانه آینده پژوهی که در واقع نقش آن انجام کار آینده پژوهی است، «ابهام» تحویل میگیرد، و «اقدام-زمان» پس میدهد.

منافع آینده پژوهی:
آینده پژوهی مه شکن است. ابهام زداست. تکلیف را معلوم میکند، راه رسیدن به آینده مطلوب را دو دستی در سینی نقره ای به شما تحویل میدهد. سازمان های ما امروز معمولا کور هستند. روندهایی را که مثل موشک، آینده آنها را تهدید میکنند، نمیبینند. اصلا چشم بینایی برای دیدن جریان خزنده تهدید و رخدادهای اثرگذار احتمالی آینده ندارند. آینده پژوهی این خدمت را به آنها میکند که این ها را برایشان مشخص بکند. چشمی بینا به سازمان هدیه کند. چشم که چه عرض کنم، اشعه ایکسی به سازمان بدهد که به کمکش بتوان احتمالات موجود در «جعبه سربسته آینده» را ببینید. یا در توصیفی دیگر یک تصویر ماهواره ای به شما میدهد که میتوانید از طریقش بر عرصه فعالیت خود تسلط و اشراف پیدا کنید. رقبا، بازیگران، ذی نفعان، روند ها، احتمالات و رخدادهای احتمالی در حال وقوع را بشناسید و تحلیل کنید.

اهمیت فهم دینی:
اما اگر بسته مبانی معرفتی دینی را نیز بر روی آینده پژوهی نصب کنید، قدرتش صد برابر میشود؛ به شما بصیرت میدهد؛ بهترین استعاره برای تبیین مفهوم بصیرت به نظر من استعاره «رادار» است. اینکه شما بتوانید چیزی را در صفحه رادار خود ببینید که دیگران با چشم غیر مصلح خود نمیتوانند ببینند و اگر در موردش با آنها حرفی بزنید به شما بخندند!. از نظر من رادار ما «قرآن» است. قرآن به ما محکم میگوید که اگر فلان کنید فلان میشود. مثلا اگر خدا را یاری کنید خدا شما را یاری خواهد کرد و اگر خدا کسی را یاری کند هیچ کس توان پیروزی بر او را ندارد. مجموعه ای از قواعد شرطی در قرآن وجود دارد که تحت عنوان سنت های الهی شناخته میشوند. قواعدی که با اطلاع از آنها به شرط وجود ملکه ایمان در شخص، به راحتی میتوان با قطعیت به عواقب بسیاری از امور پی برد. البته هر چقدر فهم اسلام شناسانه بیشتر باشد بیشتر میتوان پی برد. با این دیدگاه حتی نگاه سناریویی هم نمیخواهد، بلکه میتوان با قطعیت درباره آینده به اطلاع رسید. اینکه عاقبت جریان حق چه چیزی خواهد بود و عاقبت جریان باطل چه چیز، به مدد قرآن از پیش معلوم است. پس اگر شما یک آینده پژوه در سازمان دفاعی نظام باطل آمریکا هستید، هر طور هم که عمل کنید و با بهترین امکانات و توانایی ها تمام دانش آینده پژوهی را در خدمت اهداف امریکا به کار بگیرید، باز هم نتیجه از پیش معلوم است. شما نصرت الهی را در اختیار ندارید. شما باطلید و باطل از بین خواهد رفت. شما ظالمید و ظلم ظالم منتج به نابودی خود او خواهد شد. اما در نظام مقدسی که از اساس بنا را بر حق گذاشته، بر خوب چیزی سرمایه گذاری کرده است. پیروزی او حتمی است چه با آینده پژوهی چه بی آینده پژوهی. البته خداوند قطعا به تلاش های مجاهدین سنگرهای یاری کننده حق، چه در عرصه آینده پژوهی و چه غیرِ آن برکت و ضریب مضاعف میدهد. وقتی که ابرقدرت عالم یعنی خداوند پشت سر تو باشد در هر شرایطی پیروزی و این مسأله به تو آرامش میدهد. در میدان نبرد هم که باشی «احدی الحسنیین» را داری، یعنی یکی از دو خیر: یا پیروزی یا شهادت، که هر دو عالیست.

قیمت و علت گرانی پروژه های آینده پژوهی:
اجرای پروژه های آینده پژوهی گران و پرهزینه است. اما گیرم 700 میلیون تومانی هزینه به شما تحمیل بکند؛ اما در وجوبش، در لزوم استفاده اش، ذره ای نمیتوان شک کرد. این 700 میلیون تومان فرضی هم صرف کار واقعی پرفشار یک تیم کارکشته و متخصصین طراز اولی میشود که فرضا در برهه ای 6 ماهه به کار و فعالیت میپردازند.

دو بال آینده پژوهی:
باید این تصویر کلی را در ذهن داشته باشیم که اساسا آینده پژوهی دارای دو بال است که یک بال آن مربوط به «مفاهیم و بینش آینده پژوهی» و یک بال آن توجه به «روش های آینده پژوهی» دارد. در خلاصه بگوییم: بعد «نگرش» و بعد «روش». اما وقتی که عملا به اجرای روش های آینده پژوهی میپردازیم، احتمالا به مقام فهم صحیح یا همان «نگرش» نیز رسیده ایم. چون که صد آید نود هم پیش ماست. دلیل آن هم این است که چه در طراحی روش و چه در استفاده از آن، ابتنا بر فهم و نگرش آینده پژوهانه است. اما همین فهم مبانی و نگرش صحیح نسبت به آینده نیز در آینده پژوهی رایج که دارای بینشی سکولار و مادی گراست مورد انتقاد است. انتقاد به درستی از ناحیه دیدگاه اسلامی به آن وارد میشود و ذهن را به ایجاد یک بدیل نسبت به آینده پژوهی سکولار سوق میدهد که از آن شاید بتوان بعنوان آینده پژوهی اسلامی، یاد کرد.
آینده پژوهی اسلامی:
به نظر بنده، آینده پژوهی اسلامی دارای چشم بیناتری نسبت به آینده پژوهی سکولار خواهد بود. چرا که حداقل، از منابع گسترده تری نسبت به آینده پژوهی سکولار بهره میبرد. اما برای ایجاد آینده پژوهی اسلامی، کار و تلاش جدی لازم است. کار و تلاش جدی توسط افراد دلسوز و دغدغه مند، چه در حوزه بینش و مفاهیم پایه و چه در حوزه روش های آینده پژوهی. خوشبختانه در طول دوره ارشد آینده پژوهی توفیق استفاده از اساتید به‌نام صاحب نظری را در این حوزه داشتم. آقایان دکتر پدرام، دکتر افضلی، و دکتر احمدیان، که همگی رساله دکتری خود را در ارتباط با آینده پژوهی اسلامی، قرار داده بودند. کسب فیض از محضر استاد فرزانه، آقای دکتر مصطفی تقوی (دانشگاه صنعتی شریف) نیز به لطف خدا و بزرگواریشان به طریقی دیگر فراهم شد و الحمدلله بطور کل، با تلاش مدیر گروه محترم، آقای دکتر شراهی، سه ترم اولِ دوره ارشد آینده پژوهی دانشگاه طلوع مهر قم، با کسب فیض از بهترین اساتید آینده پژوهی کشور، به پایان رسید.

مظلوم، آینده پژوهی!:
آینده پژوهی مظلوم است. اگر شما یک فرد دلسوزی به حال نظام و کشورتان هستید، اگر ایران و اسلام را دوست دارید، اگر مشغول کار فرهنگی یا تربیتی هستید، اگر میخواهید آینده ایران بهتر از این باشد، شما را به تحصیل در رشته آینده پژوهی توصیه میکنم. اگر طلبه دغدغه مندی هستید که طالب اصلاح فرهنگ جامعه و اصلاح ریشه ای مشکلات هستید، اگر طالب اعتلاء اسلام در آینده هستید، یا یک مهندس همه فن حریف پرجنب و جوش فناور هستید، شما را به خواندن آینده پژوهی توصیه میکنم. کلا هر کسی که هستید حتی اگر نمیخواهید در دانشگاه آینده پژوهی بخوانید، حداقل به هر میزان که میتوانید، در قبالش مطالعه کنید.

توصیه و تجویز:
به وزارت آموزش و پرورش، و آموزش عالی توصیه میکنم که اگر به پیشرفت ایران علاقه مندید، یک درس سبک و ساده دو تا سه واحدی را با موضوع آینده پژوهی به مجموعه درس های دانش آموزان و دانشجویان ایران اسلامی اضافه کنید. تافلر میگوید: «ما باید فرزندان خود را وادار کنیم تا با موضوع آینده انشاء بنویسند.» اگر ذهن را به آینده پرتاب کنیم، بقیه قوا به دنبالش خواهند آمد. آینده جذاب، کشش ایجاد میکند. اگر تصویر جذابی درباره آینده در ذهن افراد ایجاد کنیم، همت و اراده رویارویی با مشکلات و جبران عقب افتادگی ها در ادامه ایجاد خواهد شد. هر کس باید در موضوع مورد علاقه خود رویایی در سر داشته باشد. رویایی همگرا با آینده پیشرفته ایران. در هر موضوعی که وجود دارد، به ازای هر فرد، یک تصویر از آینده. یک تصویر شوق انگیز جذاب که شخص بخواهد تا همه وجودش را برایش بدهد، یک تصویر زیبای شوق انگیز در برابر هر دانش آموز، هر دانشجو و هر طلبه. قطعا میتوان گفت که رهبر عزیزمان همواره با امیدبخشی و ساخت تصاویر جذاب درباره آینده کشور در این حوزه پیش‌تازند، اما این پایان راه نیست. ایشان کلان تصویر زیبای آینده را پیش روی ما میگشایند و در ادامه، ما باید، به ساخت تصاویر فردی همگرا با پیشرفت کشور بپردازیم. این تصاویر ذهنی و ذهنیت های ما هستند که جامعه را به پیش میبرند. هر کس باید رویایی داشته باشد رویایی عظیم و شوق انگیز، همگرا با پیشرفت ایران اسلامی.

_________________

سفرنامه اربعین 98

بسم رب الحسین…

جای همه جا مونده های اربعین امسال خالی. اما بعد از چند سال جاموندن و بی توفیقی بالاخره امسال به لطف خداوند شرایط برای من مهیا شد و در میان خیل زوار حسینی زائر کربلای امام حسین (ع) شدم. همسفری نتونستم پیدا کنم و کاملا تنها عازم این سفر شدم. سفری سرشار از خلوت که البته قابل پیشنهاد نیست چون بعدها فهمیدم که تنها سفر کردن به این شکل مکروهه و این موضوع حتما بی حکمت نیست. در اون فضای پر ازدحام و شرایط سخت ارتباطی کار قشنگی که شده بود این بود که از طریق کدهای USSD میشد پیام های رایگانی رو به خانواده ها و همسفران انتقال داد و به لطف کار قشنگ تری که بچه های «پیام رسان بله»، انجام داده بودند، از این پیام های کوتاه یک خطی، یک کانال در پیام رسان «بله» ساخته میشد که خود شما هم میتونستید مطالب پربارتری رو در ادامه بطور مستقیم درش همراه با عکس و فیلم بارگزاری کنید.

به واسطه این امکان عادتی به نوشتن در من پدیدار شد که تا انتهای سفر با من بود و باعث پدید آمدن این سفرنامه نسبتا پربار شد. این نوشتن ها وقت زیادی رو از من گرفت اما حقیقتا به ماندنش می ارزید. واقعا در اون شرایط خاص معنوی سفر حسابی به این نوشتن ها انس پیدا کرده بودم، و خلاصه نتیجه شد این مجموعه ای که میبینید: مجموعه ای از حرف های ساده‌ گِلی، تا حرف های پرملاتِ دلی:

شاید الان دیگه نشه با خیلی از بخش های این سفرنامه ارتباط برقرار کرد اما همین جملات ساده یک خطی که بخصوص اولش بیشتر دیده میشن، در اون شرایط ذیق ارتباطی سفر به شدت با ارزش بود. من سعی میکنم که عینا همون مطالب مندرج در کانال رو اینجا بیارم، و بشارت میدم که انشالله برای خواننده به برکت امام حسین (ع) دارای ارزش افزوده خواهد بود.

در حال طلبیده شدن هنوز در شیراز پااتوبوس

__________________________

سوار یک اتوبوس معمولی از شیراز به شلمچه.

__________________________

سوارم. اتوبوس از شیراز هنوز بیرون نزده.

__________________________

نیازمند حلالیت عمومی

__________________________

به امید «بازیافت» حسینی رهسپار کربلا…

__________________________

خاموش میکنم میخوابم تا مرز نگران نشو

__________________________

جز عسل خوراکیها به سررسید، کلاغه؟! رسید؟!…

__________________________

جز عسل خوراکیا به سررسیدکلاغه هم به مرز رسید!

__________________________

تست تعداد کاراکتر بدون استفاده از «بله» مستقیم با ysscode

__________________________

جز عسل خوراکیا به سر رسید کلاغه هم به مرز رسید!

__________________________

اخبرت کاظم رحیمی بالآب الباغچه!

__________________________

عبور از مرز

__________________________

در حال عبوز از گیت های عراقی شلووووغ

__________________________

مرز سمت عراق وحشتناکه

__________________________

مرز تمام! سوار سیاره ون الی نجف

__________________________

السیاره وسط راه یتوقف لنصلی!

__________________________

نحن فی بیت النجفیووون…

سنمشی فی طریق الحسین یوم المستقبل…

__________________________

No USSD code supported here for Iranian 500 head number service…

__________________________

صبح خوابم بر حرم نشد برم. خسته بودیم. نماز ولی‌ خوندیم. دیشب کلی بحث شد راجع به ظهور. و اتفاقات سال ۱۴۰۱.

چند نفر ایرانی، عرب زبون یکیشون اهل ماهشهر بود که باهم‌ زیاد حرف زدیم. تو پتروشیمی ماهشهره.
یه خونه خیلی سادست اینجا.

__________________________

عمود ۲۱ به هر حال از یک شیرازی چه انتظاری میشه داشت…

__________________________

سوار تریلی مفتی کابین دار به سما کربلا از ع ۴۵

__________________________

عمود ۱۱۸ شارژ و خواب

__________________________

عمود ۱۴۰ هستم حدودا. از مغرب تا الان که یک ربع به ۱۲ هست خوابیدم. چقدر به درد میخوره این چیزا:

کابل امتداد برق، سه راهه کوچیک،

از این کش دایره ای ها و سوزن قفلی.

و این که همیشه یه بتری کوچیک آب معدنی کنار کوله پشتیت باشه و نوشیدنی های با ارزش کمیاب مسیر رو توش بریزی داشته باشی.

شب ها یه قاش لیمو و یه ذره عسل حوصله کنم میخورم. غذاهای چرب زیاده

هله و هوله! اینجا پره. چیپس هلال خوردم عصری به جای ناهار. دوتا ظرف برداشتم. ولی بعد پشیمون شدم که از این غذاهای ظرف کوچولوی پلو خورشتی اگر میخوردم سالم تر بود.

__________________________

همسفر ندارم. تنهایی ام. هم خوبه هم بده. بدی و خوبیش با هم اینه که هر موکبی ببینم و خسته باشم سریع میرم تو. بدیشم اینه که به جای سه روز سی روزه هم نمیرسم!…
کلا سفر خودشناسیه. هر چی تو مسیر سرگرم کنی خودتو دیرتر میرسی. جذابیت های دنیا هم همینه. بازیگوشی نتیجش همینه. یا نمیرسی یا دیر میرسی. ولی امیدت باید به خدا باشه که یه کامیون مفتی برات بفرسته! همیشه که جبرانت کنه تند تند.

__________________________

سخنرانی آقای مهدوی گوش میدم تو راه. خیلی عالیه. عقلو درگیر میکنه. ولی احساس وقتی درگیر میشه که این بچه کوچیکای عراقی رو میبینم که یه چیزی برای پذیرایی دستشونه با هم مسابقه میدن و بعد میگن : «لبیک یا حسین». تا میبینم اشکم در میاد.

__________________________

خدوم ترین ملت دنیا به شیعیان جهان الان همین عراقی ها هستن. الحق که بعد از ظهور با این روحیه قراره کوفه بشه مرکز حکومت حضرت، بی حکمت نیست.

هر چی فروتن تر، نزول نعمت ها بیشتر.

تو مسیر اگر تنها باشی فکر بهتر کار میکنه. اشراقیه!… در درونت رموز و حکمت ها کشف میکنی. هیچ قسمتش رو نمیشه ساده نگاه کرد. سرتاپا درسو عبرته. تو یه دونه زیارت ساده با هواپیما اصلا این چیزها نیست واقعا. این مسیر مسیر فکرو تدبره حقیقتا. پر از مفهوم و نکاته برای ذهن کشاف. از جمعیت لا ینقطعی که شبانه روز در حرکت مبهوطتشون میشی، از حس جاماندگی که من زیاد پیدا میکنم! از نکاتی که از حاج آقا مهدوی تو فایل سخنرانیشون میشنوم و شاید ده تا موضوع دیگه سرفصل فکر کردنو تدبرو اشراق درونیه…

خیلی جاها تو چشمم خیلی ها میشن نجمه و محمد حسین و علیرضا و خونواده، تک تکشون.

__________________________

آقای دکتر افضلی استادمون رو امروز خروجی نجف دیدم با دوتا کالسکه که دوتا بچه هاش توشون بودن. بیست دقیقه حرف زدیم. دلم باز شد حسابی. این بعد از این بود که دوست «سربندر»یم که اسمش «پیروز دریس» بود رو گم کردم.

__________________________

اربعین جنس سفرش اشراقیه. درونیه. هر کس ذهنش با یه مفهومی بازی میکنه. شخص به شخص، اتفاق به اتفاق، سفر تا سفر فرق میکنه. اصلا سفرنامه ای نیست. اصلا نمیشه نیای. یا نمیشه بگی همیشه فقط یک جور بیای. هر تفاوتی با هزاران متغیر جدیدی که اطرافش پیدا میشه خروجی های جدید تولید میکنه. فکرو باید مثل «پا» بندازی تو مسیر… با فکرت راه بری. انقدر بعد اشراقیش بالاست که گفتم چرا همش سخنرانی گوش بدم؟ مداحی هم بد نیست. اما سکوت و فکر کردن بیشتر از مداحی امروز اشکمو در میاورد. کافیه موضوع فکر کرد موضوع متصلی باشه به درون وجودت. انقدر دلم برای محمدحسینم تنگ شده بود که براش توضیح بدم چیزای دورو بر رو که نگو.

__________________________

اشراق مسافر که آقای میرباقری میگه بگید رحیل و نگید مسافر چیز عجیبیه. رحیل فرقش با مسافر اینه که مسافر میره و برمیگره به جای اولی که بود. اما رحیل میره و میبره دلش رو سمت امامش و به امام جوری متصل میشه که دیگه جدایی بعدش نیست. در واقع هجرته و با بازگشتش به شهر خودش، امامش رو با خودش همراه میاره. دیگه اون آدم قبلی نیست. و دلش به امامش وصل شده و وجودش باهاش یکی شده و درش ذوب شده.

__________________________

یه غرفه هم بود که مشهدی بودن (ع۱۲۵) فایل سخنرانی مداحی میریختن رو گوشیت. نداشت سخنرانای مشهور حالا گرفتم ببینم چقدر عمیقن. ولی عمییییق دوس دارم. اسرار دوس دارم بشنوم که حاج آقای مهدوی گر و گر (با ضمه روی گ و تشدید روی ر و به معنای زیاد) تو سخنرانی هاشون هست.

__________________________

اربعین سفر بی نهایته. هر چی حدیثو مفهوم که تو سخنرانیها شنیده بودم با فکر کردن تنها تو مسیر همراه با چیزهایی که میبینم با هم ترکیب میشه، جوش میخوره یه آشی میشه از جنس ملقمیات! فکر خودت که فقط برای خودت پختنش و یک قاشقش هم از دهن دیگران پایین نمیره! شایدم بره اما اگر هم بره شاید فقط یک بخش فکرش رو درگیر کنه یک ذره ازش چیزی بفهمه شاید با عقلش، شاید تصدیقش کنه، شاید هم احساسی بگیره. اما برای خودت فراتر از فراتر از فراتره. خیلی درونیه. نقطه نظرت رو تحت اثر قرار میده! با این فکر همه برمیگردن و یک سال باهاش زندگی میکنن و جامعه و جهان رو تحت اثر قرار میدن. یک فرهنگ و یک تمدن جدید بر مبنای این تغییر خلق میشه که حول محور امام حسینه. امام حسینی که اوج فداکاری تاریخ بشریت رو با تمام تمام داشته هاش در خالص ترین حالت ممکن برای رضای خدا کرد و به جاش خدا با تمااام خداییش تمام هست بینهایتش رو در اختیارش قرار داده که با رحمت بی کران حتی یک قدم زائر رو چند حج و عمره حساب میکنه و ذره های غبار و خاک کربلا رو باعث آمرزشو برکت و … قرار میده. سرشار از بی نهایت هاست. ذره های غبار تقدس باورنکردنی، خستگی ها اجر بی نهایت، کوچک ترین خدمتها عظیم ترین پاداش ها، و هر چی بگی باز هم نمیفهمی چی داری میگی چون به شدت فراتر از اینهاست…

__________________________

یاد دیوار نوشته های حرم حضرت معصومه افتادم که احادیث مرتبط با زیارت کربلا و اربعین رو نوشته بود: اگر زائر میفهمید که چه پاداشی خدا در این زیارت براش قرار داده. به جای گریه از خوشحالی و شعف قهقهه میزد. البته این رو امروز آقای مهدوی تو سخنرانی گفت توی حرم نوشته بود که اگر زائر بدونه پاداشش چیه در زیارت از شوق جون میده. و اگر کسی نره و بدونه که چی از دست داده نفسش حبس میشه و از بهت و حسرت جون میده. کلا جون دادن توش مشترکه! به دلیل همین شددت هاا و عظمت هاا…

__________________________

حالا انگار این داره میشه یه سفرنامه واقعی…که هیچ وقت حوصله تدوینش رو البته نخواهم داشت. فقط ثبت بودنش چه خوبه. ممنون از «بله» واقعا… دمش گرم.

__________________________

کل امت نون فداکاری امام حسین رو میخورن اگر قدر بدونن و درستو حسابی استفاده کنن. یک بهترین عبد خدا هر چی داشته خالصانه داده، اونم در سخت ترین شرایط و پر زحمت ترین حالت، حالا از سر رأفت تمااام بندگان خدا رو در پاداشی که مابازاش دریافت میکنه شریک کرده… آخه کدوم آدم عاقلی هست که بفهمه عمق این معنا رو و از این بحر عظیم بهره نبره؟ اصلا این مفاهیم عظیم دیوانه کنندست… مگه گفتنیه؟ اشراقیه، باید از درونت بفهمیش وقتی که خودت هم درونش هستی… یا روضه اش یا مسیرش یا زیارتش یا یه سلام بهش، یا یه زیارت عاشوراش… هم قابل از دست دادن نیست اگر بشه فهمید. اما مطططمئنم که تا برگردم سریعا همه چیز دوباره ول میشه. خارج میشم از این حس و حال. مگه میشه حفظش کرد؟! به این راحتی ها که نیست. خود الانم میشم برای خود اون موقع غریبه…

کاش اینطور نبود. کاش تصویر انسان پیش خدا همیشه بهترین شرایط زندگیش باشه. بهترین شرایطی که نسبت به کربلا و امام حسین ربط و نسبت داره.

__________________________

در سفر اربعین هیچ وقت باتری هات کامل شارژ نمیشه! همیشه تا ۱۰۰٪ فاصله داره. چه باتری وجودت چه باتری موبایلت. باتری موبایلت، چون: یه پاوربانک‌۱۵۰۰۰ داریو سه تا باتری زاپاس! و یه باتری فعال که مدام در حال تخلیست!…

اما باتری وجودت چرا هیچ وقت ۱۰۰٪ شارژ نمیشه؟ چون بقیه رو میبینی که چقدر عجیب تر، جلو تر و مقدم ترن… هی انتظارت از ۱۰۰٪ ای که برای خودت در نظر میگرفتی بالاتر میره. میبینی از هر بالایی بالاتری هم هست، فرصت های قابل استفاده بیشتری هم همیشه بوده و هست که ازشون جا موندی و بهره نبردی. همیشه عقب افتاده ای. حتی اگر جلوترین هم باشی باز هم نسبت به خیلی ها عقب افتاده! ای…

__________________________

هنوز فرمولی برای حل این درگیری سخیفانه در وجود خودم پیدا نکردم که بمونم تا گوشیم بیشتر شارژ بشه و در شرایط اضطراری احتمالی ارتباطم رو از این طریق حفظ کنم؟ یا حرکت کنم و از سفر بهتر استفاده کنم. واقعا آدم خجالت میکشه که چنین افکار سطح پایینی رو مطرح کنه.

__________________________

اینجا عمود ۱۷۵ دکتر فؤاد ایزدی (تحلیل گر سیاسی مشهور تلویریون) داره اساتید دانشگاه های عالم اسلام رو ثبت نام میکنه!

__________________________

اینجا عمود ۲۰۳ وای فای مجانی میدن. یه کاسه گرفتم! ولی انگار کار نمیکنه…

کاش همه متن رد میکردن که اینجوری نشه…

__________________________

کار کرد!

__________________________

حالا که وای فای هست اون عکس شتریمو میزارم تو کانال:

__________________________

اما نشد. بعد از سفر میزارم. چاره ای نیست. کشش نداشت وای فایش.

__________________________

یکی اینجا خوابیده بود، بعد زنش اومد یواشکی دست کرد تو جیب پیرهنش… بدبخت ترسید دزد باشه چنان گرهیخت! و از جاش پرید که از خنده زنه خودش داشت میمرد.

__________________________

تصاویر عجیبی اینجا با وای فای رایگان خلق شده… همینجوری که داری میای جلو، میبینی همه وایستادن سراشون رفته تو گوشی ترافیک درست شده. خیلیاشون یه پا وایستادن مثل لک لک… الحق که شدید وابسته شدیمو بدعادت. بدیاش زیاده ولی خوبیاش بدیهیه!. هیچ کس نمیگه چون واضحه…(۷:۵۰ صبح پنجشنبه ۲۵ مهر ۹۸ دو روز به اربعین)

__________________________

14

__________________________

اینجا زبون اشاره خندوانه ای یعنی همون ادابازی خیلی کاربرد داره!. چون فقط عرب زبان اینجا نیست. پاکستانی، عرب، هندو و کلی کشور دیگه ای! هم پره… به خاطر همین گمونم فقط رامبد جوان هست که میتونه باهمشون ارتباط برقرار کنه…

__________________________

یک دوست پاکستانی پیدا کردم با هم انگلیسی حرف میزنیم. سه تا بچه داره. عراق تو حوزه نفتی کار میکنه با حقوق ۱۶۰۰ دلار. میگه دنبال کار تو ایرانو قم میگردم. میگه میخوام بچم تو محیط خوب تربیت بشه. یه کلیپ نشونم داد که توش یه بچه ایرانی برای شهدا گریه میکرد. میگفت این مامانش چجوری تربیتش کرده؟ حصرت میخورد میگفت منم میخوام بچم ایران بزرگ بشه…

__________________________

نمیدونم چند تا عمود بتونم گمش نکنم. فعلا که با همیم. ولی من بیشتر استراحت میکنم و کمتر پیاده روی. خدمت رسانی هم که از بس عالیه آدم ترغیب به خوردنو استراحتو استفاده از خدمات میشه… عجیب التماس میکنن که استفاده کنی ما هم که نمیشه همشو بخوریم. ولی سعی میکنیم خوب تر هاشو بخوریم.

__________________________

گمش کردم. یعنی جدا شدیم. با خداحافظی البته. و گریه…

__________________________

برای کانال انگار نمیشه عکس یا همون «نگاره» گذاشت…‌یعنی انگار نه انگار!

خیلی اعصاب خورد کنه. آخه چرا نمیشه؟…

__________________________

بعضی موکب ها جوریه که ورودت دست خودته. اما خروجت دست خدا…

به خصوص اگر وای فای هم داشته باشه. بخوای یه کم مطلب و پیام بزاری. بعد تنبلیت گل کنه، یه ذره پادردت شروع بشه. بگی حالا یه کم. حالا یه کم دیگه، بازم بشینم، حالا بخوابم، یه بیست دیقه، حالا تا نماز، حالا تا این شارژ بشه، حالا تا پیام از خونواده بگیرم تا… انقدر «حالا تا…» ها هست که دیگه میبینی عصر رفتی فردا صبحش درومدی. فکر نکنید الکی میگم. خوب همین دیشب همینطور شد دیگه!. باور کنید همینطور. فقط ایشالا نماز مغرب و عشام قضا نشده باشه و تو وقتش خونده باشم که همونم نزدیک بود قضا بشه. بعدش گفتم آره دیگه خنک شده و برم که نشستم پای نوشتن مطلب تا کم کم خواب اومدو منو با خودش برد…

استاد غفلتو کار‌عقب انداختنم. شیطون باید بیاد تا من بهش یه ترم آموزش بدم. به انگلیسی به این قابلیت! میگن procrastination و به آدم این مدلی میگن procrastinator که اخیرا چند تا ویدئو راجع بهش از خارق العاده ترین procrastinator های دنیا تو یوتیوب از شرکت TED دیدم. یکیشون بود که آموزش میداد که چطوری کارتو بندازی دقیقا تو لحظه آخرو ۹۰! مثلا میگفت استرسی که به خاطر انجام ندادن به موقع کار بهت منتقل میشه بدونید چقدر برای بدن! مفیده و اینکه چقدر باعث خلاقیت میتونه باشه.

شیطونو دیدید حتما بگید بیاد پیشم. واقعا لازم داره اگه میخواد زنده بمونه میدونید چرا؟چون دیگه ظهور انقدر نزدیکه و شیشه عمرش انقدر به شکستن نزدیک که اگر حالا نیاد دیگه هیچ وقت لازم نیست براش که بیاد.

با این اربعین امسالیه دیگه خیلی به ظهور نزدیک شدیم واقعا.

تو روایت هست که الی وقت معلوم که لحظه پایان عمر شیطون در بیان قرآنه همین زمان ظهوره. یعنی اینجوری میشه که امام زمان گردنشو میزنه ایشالا. گردن شیطونو…

__________________________

شب شده من تازه بیدار شدم، بقیه اومدن برای خواب که دیگه من میخوام برم. منم که الحمدلله مجهز! سه متر سیم رابط سبک خوب دست ساز دارم که سرش یه ۵ راهه کوچولوی هلالیه که یه فست شارژر با یه کابل خوب سرش زدم.

در حال رفتن بودم که یه پاکستانی گل اومد گفت بزار منم شارژ کنم گوشیمو. حالا من هی میگم میخوام برم، اما متوجه نمیشه. یا میشه ولی میگه فقط یه ربع بزنم به شارژ. کلا اینجا با ادابازی خندوانه ای منظور منتقل میشه. حتی زیاد پیش میاد که طرف ایرانی باشه اما باز هم باهاش ادابازی کنی. چون تا بخوای کشف کنی طرف کجاییه مورد سوال برطرف میشه و موقعیت به هم میخوره.
خلاصه منم میگم باشه میرم فعلا یه وضو بگیرم. بعد که اومدم میبینم خوابیده دلم نمیاد بکشم از شارژ گوشیشو بیرون ول کنم برم. میگم گوشی خودم اگه بود بیشتر صبر میکردم. خلاصه اینجوراونجوریاست! که هنوز عمود ۳۰۰ ام بعد از دو روز، که اونم نصفشو با «تریلی مفتی» اومدم. (ملت سه روزه میرسن خود کربلا تعداد عمودها هم ۱۴۰۰ تاست تقریبا) اعتماد به نفسم هم پریده تو حرف زدن. اون سفری که با محمد باجناغم اومده بودم بلبل زبون شده بودم چنین و چنان! یادش به خیر. هنوز رامبد جوان ادابازی رو اختراع نکرده بود که من با ادابازی و انواع مسخره بازی ها، ایضا روش های عجیبو غریب ماجراها با زوار داشتم. یه تنه کل مهران تا کربلا رو به جهت انبساط خاطر پوشش میدادم. موکب شاملی ها تو کربلا که بهمون پول هم دادن از بس خندوندیمشون. به پول الان حدودا ۸۰۰ هزار تومن بهمون هبه کردن. به منو محمد. ۲۰ نفر دور منو محمد حلقه زده بودن از اصحاب موکب. ما هم شنگووول، هی میخندوندیمشون. یه جایی شد که میون خنده ها، حق حق گریه هاشون رفت بالا. من خر پرسیده بودم ازشون که ما برای امام زمانمون چه کار کردیم و چکار باید بکنیم؟ مهدی هم مثل حسین غریبه… نمیدونستم دلهاشون به این شدت آمادست. همگی مدافع حرم بودن. ابو حامد اسم یکیش بود. دلاشونو نمیخواست ببری کربلا، اصلا اونجا خودش کربلا بود. با محمد بعدا خیلی راجع بهش حرف زدیم. اون سفر به هر کسی میرسیدیم میپرسیدیم چند وقته میای اربعین کربلا؟ سال ۹۳ بود گمونم. میپرسیدیم چی دیدی که میای؟ چی دیدی که خدمت میکنی و جواباشونو یادداشت میکردیم. اون سال سفرنامم جایزه گرفت. من فقط تو سایتم مینوشتم اونم عشقی. که محمد بعد از اینکه خوند به نظرش جالب اومد، فرستادش برای مسابقه سوگواره حسینی. امسال هم که خودش با دوستاش اول شد تو یه مسابقه ایده پردازی کشوری که برای حل مشکل «ازدواج دیرهنگام جوانان» راه حل خوب داده بودن. اما امسال به جای سفرنامه این یاداشت هام گمونم میشه «استراحت نامه» یا «خواب نامه» یا «حالا بعدا! نامه» شایدم «بی همسفر نامه» یا «موکب های خوب! نامه». نمیدونم خلاصه همه میرن کربلای امام حسین، ما هم میریم اما حامدانه! بدبخت زنم که یک عمر با این حامد میخواد با خون دل زندگی کنه. زجر بکشه حرص بخوره… بیچاره خیلی باید دعاش کنم. الان که خودم به خودم واگذاشته شدم میفهمم که من، این موجود عجیب کیم و چیم…

همه اینا رو وقتی دارم مینویسم که میخوام وقت بیشتر تلف بشه تا گوشی بنده خدا شارژش کامل تر بشه. با این که نجمه (زنم) گفت ول کن نوشتناتو و به سفر برس. ولی اینجا میخوام بهش بگم «فقط همین! یه بار!…» (به دو تا علامت تعجبش تعجب! کنید)

گمونم سری بعدی «موکب سیار» بزنم. همراه با چند فقره شارژرو کابل امتداد طول و این جور چیزا… ایشالا کار به موتوربرق نرسه و همینا کافی باشه. تبدیل ۱۱۰ به ۲۲۰ هم لازم بود که این سری فراموشم شد بیارم. لامصب جلوی چشمم بوداا ولی نیاوردمش. یه بیچاره عرب زبان بود که مشکلش با تبدیل حل میشد اما نداشتم.

گمونم گوشیش دیگه شارژ شد. بکشم از برق که برم…

وای دیر شد.

__________________________

صبحونه جمعه صبح: ۲۶/۷/۹۸
تا یادم نرفته:
یه تخم مرغ آب پز
یه پنیر مکعب دوسانتی خامه ای بسته بندی شده
یه نون معمولی
دوتا کلوچه
یه استکان شیر
یه همبرگر گوشت

نمیزارن آدم راه بره که. هی میبندن به نافت میگن بخور!…
خوب که شب راه افتادم که موکب ها خواب بودن. الان که بعد از نماز صبح شده دیگه فعال شدن. هی زورکی میدن بخوری. البته اندازه ها کوچیکه. ولی تنوع ها ماشالله که چقدر زیاده…

__________________________

۲۲ ستون اومدم با کرونومتر این نکات به دست اومد:
هر ستون بین ۵۰ تا ۶۰ قدم فاصله داره.
۳۴ ثانیه با قدم های من در حالت سریع فاصله زمانیشونه.
هر ربع ساعت ۲۴ ستون میشه اومد.
بعد از یه ربع من خسته میشم!
باید بشینم.
حالا با سرعت های دیگه تست میکنم.
شاید دیرتر خسته بشم.
شاید توانم بیشتر بشه.
خیلی سخته ولی…
یاااااا ع!
یااااا عل!

یااااااا علییییی
نه نمیشه فعلا باید بشینم هنوز.


حالا از عمود ۴۱۵ دوباره شروع:
تا عمود ۴۲۵ شد ۵ دقیقه و ۴۵ ثانیه.
حالا تست تعداد صلوات بین عمودها رو انجام میدیم:
مواد لازم: کرونومتر گوشی، صلوات شمار
ببینیم چقدر میشه.

با سرعت آروم رفتم شد ۲۴ صلوات و مدت ۵۴ ثانیه.

با ۴ ستون صد تا صلوات میشه فرستاد تقریبا. تو این سرعت.

وای یه حقیقت وحشتناک: هر ۵ دقیقه که حرکت میکنم، یه ربع استراحت دارم! اینجوری دارم میرم. این خیلی بده‌.

دو بار دیگه رفتم ۴۵ دقیقه استراحت کردم شامل نیم ساعت خواب…

۸:۴۵ بیدار شدم (صبح جمعه)

__________________________

عمود ۴۲۱ عمودی ولی من از خستگی افقی!…

__________________________

داره بانداژ زخم پاهاشو باز میکنه که زخمای کفو روی پاش هوا بخوره. حدودا ۲۰ سالشه. یه پسر جوون عربه. دارم راه میافتم میگه حججی! از دور یه لیوان آب سر میده طرفم. یه دونه برا خودش برداشت یکی برا من.

عمود ۴۲۱ گمونم. حال که ندارم دقیق بفهمم از این فاصله چند نوشته!
کاش میشد یکی منو قل بده یا مثل همین لیوان آب معدنی سر بده ببره جلو… گیر که میدم تندتر برم، بدتر میشه…

__________________________

عمود ۴۴۱ بود اینجا انگار

__________________________

عمود ال ۴۶۰! العمودالاینترنتیه!

اینجا عمود ۴۶۰ ظاهرا وای فای صلواتی داره اما با سرعت منفی ۴۶۰! هر چی بگین کنده.
اما بازم خدا رو شکر. واقعا شکر…

همین که ۴ تا متن هم بره خودش خوبه.

__________________________

پیروز دریس همون دوست «سربندر»یم الان پیام داد. داره برمیگرده خونه. گفت حتما با ماشین برو کربلا. دیگه پیاده روی رو ول کن. نیتم تو این شرایط برابرانه! اینه که نصیحت گوش کنم. دلم هنوز نمیاد ول کنم راه پیاده رو. یه مقدار مناجات گونه! چند عمود میرم. با این حس و حال و‌شرایط قشنگ خداحافظی میکنم. دلم که کنده شدو با مسیر (دلمو میگم) خداحافظی کرد، میرم لب جاده… اگر دیوونه نشم خوبه. اون چند عمودی که سوار «تریلی مفتی»ه شدم دلم هنوز خداحافظی نکرده بود. گریم گرفته بود. خدا روشکر سوختش تموم شد وایستاد و تو صف بنزین که منم پریدم پایین. دلم میخواست مورچه باشم ریگ به ریگ مسیر برام بشه کوه و تپه، اما دست از مسیر و راه پیاده روی بر ندارم. اما کاش اون حس میموند. حیف که نموند. عوض شد. یعنی «سوییچ» کرد به چیزای دیگه. مفاهیم جدید. آروم شد، بی خیال شد. گاهی این آرامشو راحتی خیال رقیق میکنه اون حس و حال رو. اون چند دقیقه «تریلی مفتی» حال عجیبی درست کرده بود واسم. چون حسرت پیاده رفتنو حداقل تا سال دیگه داشت به دلم میذاشت…

حالا باز میخوام سوار بشم. میترسم از «حسرت به دلی» به خدا با همه امکاناتی که موکب ها میدن مسیر اربعین بازم غریبونست. خدا خیرشون بده نمیزارن ذره ای کسی گشنگی و تشنگی بکشه یا مشکلی داشته باشه. مسیر پیاده روی واقعا مثل فرودگاه دلهاست. مثل باند پرواز قلب هاست‌. آروم آروم اوج میگیرن. موکب ها هم مثل خدمه کنار اون باند پروازن. سوخت میزنن، overhaul میکنن تعمیرت میکنن تا بری برسی. مسیر اربعین قدم به قدمش حرکت به به سمت آسمونه، به سمت عرش خداست که پاداش امام حسینو متصلین بهشه. نقل و روایات این حرف ها رو تایید میکنن. عالم فیزیکو عالم حقیقت موازی گونه و آمیخته به هم اینجا بیشتر از همه جا در انطباقه‌. هر امر فیزیکی معادل حقیقی، اینجا داره. همه جاش پر از نماده، پر از نشانست. پر از فلشه. پر از اشارست. اشاره به سمت خدا. عالم بالا. یه بخشی از این حرفها از نقل در میاد. از روایات. یه بخشیش اما با اشراقو دلت به دست میاد. حسیه، دلیه. باشی میفهمی نباشی حتی بعدا اگر خودت هم بخونیش که نوشتیش باز هم نفهمیدنیه!. شاید هم نه. یعنی بشه فهمیدش. خدا میدونه. اما اگر میشه شما بگین؟ واقعا قابل فهمه؟ حسی ازش منتقل میشه؟ نمیدونم. ای کاش که بشه. سفر من که شد سفر «نگارش». همین الان موکب ۴۶۰ سفره انداختن. بچه کوچیکا با ذوق و شوق. منم از قضا کنار سفره و غذام! ناراحت میشن نخوری ولی اصلا مگه ممکنه بخوری؟ از بس تو مسیر سیر و سیراب پیش میای، جای خوردن دیگه نیست. باید برم. داره گرم میشه. «پیش آمد»های پیش رو دست خدا. ببینم چی کرمشه.

یا علی…

__________________________

باورتون نمیشه عمود ۴۶۰ تماس تصویری هم میشد گرفت. البته من به ترافیکشون رحم کردم فقط تماس صوتی گرفتم با خونواده (مادرم) حالا به بقیه هم زنگ بزنم ببینم میشه؟

__________________________

وارد کربلا شدم دنبال اسکان دانشجویی تو

__________________________

کربلام دنبال اسکان دانشجوییت بدون نت. استاتوسی راهنمایی کن

__________________________

هرچی میخورم غذاهاشون تموم نمیشه!

مثل اون مگسی که به درخت گفت: شاخه هاتو سفت بگیر میخوام پاشم! درخت جواب داد من اصلا نفهمیدم کی نشستی… منم انگار فکر میکنم که خیلی میخورم… آخه سه تا بطری شربت و نیم بطری آب میوه که چیزی نیست تو ده دقیقه! همینه که الان افتادم یه گوشه و نمیتونم دیگه پاشم.
راستی الان کربلام. همین که بعد از گاراج وارد خیابون اصلی منتهی به حرم بشی، یکیو میبینی که رو به آسمون دراز کشیده و با یه دستش گوشی بالا گرفته، با دست دیگش داره تایپ میکنه. اون منم!…
اینجا دیگه اینترنت نیست. اما فعلا مینویسم تا بعدا ارسال بشه.

__________________________

نزدیکم از پادرد افتادم تو موکبی. کمی دیگه میزنم به راه.

__________________________

کربلا در انتظار شرایط خوب بازگشت…

__________________________

در موکب ایرانی نورالزهرا هستم. کربلا.

__________________________

نگران اصلا نشید، خیلی خوب بود امروز

__________________________

رسیدم به مرز این خطو چک کن دیگه

__________________________

سوار VIP شدم از مرز به شیراز الان

__________________________


در کربلا شبی با محمد همایون دوست عزیزم گذشت که با هیأت دانشجویی الزهرا نزدیک باب البغداد و پشت هتل «قصرالدره» ساکن بودن. هیچ تماسی در کار نبود و فقط با ثبت وضعیت سامانه ۵۰۰ تونستم پیداش کنم. محمد صبح اربعین با دوستاش حرکت میکنه به سمت مرز…
امروز ‌اربعین و تاره اول صبحه. خورشید طلوع کرده و حرکت زوار از این بالا (اینجا یه ساختمون نیمه کارست که قراره هتل بشه) به جهت خاصی که احتمالا حرمه قابل مشاهدست… ادامه متنو وقتی دارم مینویسم که زیارت رفتمو برگشتمو ناهار هم خوردمو الان به دلیل گرون بودن قیمت ها (مستقیم به مرز گرونه) سوار «تریلی مفتی» شدم فعلا تا حیدریه یا نجف. از زیارت بگم: تو راه زیارت بودم صبح، که صبحونه میدادن. دوتا پنیر مثلثی، با یه نون، یه عسل کوچولو، و کلوچه کنجتی‌بزرگ. همینجوری رفتم گرفتم و مشغول خوردن شدم که یاد یه چیزی افتادم: حال زیارت. آره احتمال میدادم که حالمو ضایع کنه. شکم پر همیشه این مشکلو تو زیارت درست میکنه. اما چاره ای نبود. به نظرم اصراف میشد. توکل کردم خوردم و بعد رفتم بازرسی برای ورود. وارد حرم حضرت عباس شدم، شلوغیش قابل قبول بود. یعنی ملایم و روون بود. اما تو حرم یه چیزی عجیب بود. چند هزار نفر عراقی با پارچه سفید روی دوش و پرچم عراق یه کاری بین تظاهرات و عزاداری میکردن. شعارها این بود: «کلا کلا امریکا کلا کلا اسرائیل» بعدا از شون پرسیدم: لای ما هاذی مظاهرات؟ یه کم فکر کرد بعد گفت: لرد الفساد. این همون چیزی بود که قبلا راجع بهش خبرهایی شنیده بودم. اما شاید خوش خیمش. و یا شاید هم علیه بدخیمش! ولی دقیقا مثل انقلاب های رنگی، خیلی دقیقو منظم ترتیب داده شدن بود. همه یک دست پارچه سفید و همه یک دست پرچم عراق دستشون، با شور و حرارت به دو حرم وارد و خارج میشدن. نمیدونم قراره چی بشه اما با چند نفر دیگه هم راجع بهش حرف زده بودم. اون چند نفر میگفتن که ماجرا به خاطر بی کاری و مشکلات مدیران هست. به زودی همه چیز معلوم میشه. اما به نظر میاد جریان نفاق و دشمن، اهدافی رو درش حتما دنبال میکنه. که باید بقیه در این رابطه به هوش باشن.

اما درست حدس زده بودم، شکم پر کار خودشو کرده بود. با این حال بی هیچ هم نبود. لکن به پای زیارت حرم علی (ع) نرسید. اونجا خیلی خوبو مششتی بود. به یاد ماندنی شد برام. دیگه این غلطو تکرار نمیکنم. قبل از زیارت خوردو خوراک ممنوع!

__________________________

ماجراها داشتم تا برسم به شلمچه. چقدر خنده دار بود. یک سری رفقای جدید جالب پیدا کردم. «ابو احمد»، «حاج عادل»، «یادم رفته» و بچه هاشون. تو گاراج جنوبی نجف آشنا شدیم. ابو احمد به شدت شوخ طبع و با مزه بود. همگی multi language ! عربی و فارسی رو همزمان! مثل بلبل صحبت میکردن. ازشون پرسیدم چطوری؟ یکیشون گفت که از نسل خانواده هایی هستند که دوران رضاشاه به خاطر بی حجابی به عراق مهاجرت کرده بودندو صدام بعد از مدتی اخراجشون کرده بود. بیشتر با «حاج عادل» ۴۱ ساله صحبت میکردمو جفتو جور! شدم. انقدر حرف زدیم تکه اول راه رو که بهمون متلک انداخت «ابواحمد». ابو احمد یه دشداشه سیاه پوشیده بود و یه چفیه عربی دور گردنش انداخته بود. راستی نگفتم اینها همشون ساکن قم بودن. ازم پرسیدن که من کجا زندگی میکنم که گفتم منم قم ساکنم. اما خونوادم الان شیراز هستن. و اول باید برم شیرازو سوارشون کنم تا با هم بریم قم. من ماشین شخصی خودمو نیاوردمو با اتوبوس برمیگردم شیراز. «حاج عادل» مدل جالبی داشت. جوون تر از همه میزد و خوش برخوردو «تحویل گیر» بود. ابو احمد اما به نظر ده سال بزرگتر میومدو حسابی شوخ، با عرب ها رابطه میگرفت. شوخ و خنده رو بود. ماجرا اولش از اونجایی شروع شد که دنبال ماشین میگشتم به سمت مرز. مشابه من دیگرانی هم بودن. یه ایرانی زائر تهرانی دیدم که حسابی لباساش تمیزو اتو کشیده بود. خیلی واسم عجیب بود که چطوری؟ مگر اینکه شیوه سفرش با یکی مثل من فرق داشته باشه! دنبال ماشین خوب و با قیمت مناسب میگشت. کنارش موقع چونه زدن با چند راننده ایستادم. وقتی با راننده یه «ون» چونه زدنشو تماشا میکردم، یه دفعه سروکله «ابو احمد» شوخ ماجرای ما پیدا شد، که خطاب به تهرانیه میگفت: حاجی بیا کلی باهاش چونه زدم تا ۲۴۰ تومن رسوندمش. به خدا این جور ماشینا با ۳۰۰ تومن میبرناا… این خیلی ماشینش عالیه. توش مثل هواپیما میمونه! ماشین مذکور یه GMC شاسی بلند بود که قبلا دیده بودم ارتش امریکا در خاک عراق ازش استفاده میکرد؛ و الان هم همون ها (احتمالا) در اختیار ارتش عراقه. از اونجایی که یه مقدار کنجکاو بودم که این ماشین چجوریه که این همه این آقای «ابواحمد» ازش تعریف میکنه!، راغب شدم سوارش بشم؛ تا این که معامله جوش خوردو کمی بعد بیرون گاراج پریدیم بالا. راننده گفته بود که بیرون سوارتون میکنم چون پورسانت گاراج اجازه نمیده انقدر بهتون تخفیف بدم. خلاصه اون دوست تهرانی موندو من به جاش عضو گروه ۸ نفره سرنشینان این خودروی در ظاهر خاص شدم. کمی بعد جای من شد ردیف وسط اونم اون وسط!. ترجیح میدادم لب پنجره باشم. چون اونجوری پا رو میشد تکیه داد و من هم پاهای درازی داشتم (هنوزم دارم!). برای اینکه پاهام یکیش نره به اشرقو یکیش نره به مغرب!، با چفیه بستمشون. راه حل خوبی بود؛ مشکلم حل شد. خلاصه هواپیما! حرکت کرد. ولی چه هواپیمایی!؟ چه کوفتی؟! چه چیزی!؟ همچینی هم که تعریفشو میکرد چیز خاصی نبود. یه بار دیگه این روایت شنیده شده تو دلم تصدیق شد که فرمود (مضمونو میگم): «مواهب دنیا‌ از دور بیشتر از نزدیکشون دل میبرن اما مواهب آخرت از نزدیک بیشتر از دور». یه مصداقش همین زیارت امام حسینه که ما نمیدونیم تا چه اندازه ارزش داره. روایت هست که اگر «زائر گریان حسین» میدونست که خداوند چه پاداشی براش آماده کرده، به جای گریه کردن، از شوق و شعف روح از تنش خارج میشد. بله دیگه. این، روایات هستن که چراغ راهمون میشن تا بتونیم درست عمل کنیم؛ وگرنه بطور موثق، چه منبع دیگه ای میتونه خبر از این پشت پرده ها به ما بده؟ خلاصه برگردیم به قصمون. تو هواپیما بودیمو با سرعت ۱۴۰ داشتیم میرفتیم سمت شلمچه. اما یه اتفاق خوشمزه با ابو احمد اون آخرش «پیش اومد» کرد که ما به مرز رسیدیم. اما وقتی که رسیدیم من یه جورایی مریض شده بودم. تمام امکانات پوششی رو استفاده کردم که مقابله بشه اما هنوز عطسه های بلندی میزدم که «ابواحمد» رو از احتمال مریض شدن میترسوند. تو بخش دوم مسیر و بعد از سوارو پیاده شدن ها‌، من بین حاج عادلو ابواحمد نشسته بودم. خداییش یه تعارفم نزدن که یه کم جا عوض کنیم با هم. سواری دیگه وسط نمیشینم اینو قبلش طی میکنم. واقعا با این لنگای دراز خیلی ظلمه اون وسط. خلاصه ببخشید رفتم جاده خاکی برگردیم به مسیر. وقتی رسیدیم به اوایل مرز ماشینا اجازه عبور نداشتن. و بعد از پیاده شدن، باید کلی پیاده میرفتیم تا برسیم به صفوف مهر زدن گذرنامه. اینجا بود که ابواحمد یه چیزی به ذهنش رسید: «حامد حامد گوش کن: تو به خواب بزن خودتو من به سربازا میگم این در حال موته تا بزارن با ماشین رد بشیم از اینجا» و همینم شد. البته این تکه از مسیر آنچنان هم طولانی نبود. اما اجرای این ایده با مزه به رفقا خیلی چسبید. به نظرم شرعیش واقعا مشکل داره اما من فیلم بازی نکردم از قبلش هم همینجوری بودم. به خاطر اونا و اجرای ایده نبود. اونا فقط گفتن تغییر وضعیت نده. از اونجای

__________________________

ی که واسه یادگرفتن زبون عربی سه ساعت آخر مکالماتمون رو تو ماشین ضبط کردم، مستند صوتیش رو اینجا تو کانال حتما تکه چینی میکنم و میزارم. دو تا عکس سلفی هم که بهتره بگیم «عکس از خود» با رفقا گرفتم که اونا رو هم میزارم تو کانال تا خودتون ببینید که این ابواحمد شیطون بلا!ی ما چه شکلیه. باور نمیکنین با این چهره متولد ۱۳۵۷ هست. در حالی که میخورد بهش خیلی مسن تر از این حرف ها باشه. وقتی اومد کناردست من بشینه گرمش بود. تنظیم کولر عقبو دست گرفت، همین شد که باعث مریضی من شد. بهش گفتم دلت میاد مریضم کنی؟ بعد از من دو تا بچه کوچیک دارم اونا رو هم مریض کنی؟ به خاطر چند دقیقه خنکای باد کولر؟ بزار این کولر یه کمی کم تر بشه. ماشالله کولر بودااا. اولش که هی میگفت گیر نده این حرفا نیست طوریت نمیشه حساس نباش؛ اما اون عطسه های وحشتناکمو که دیگه بعد از تمام شدن! کار دید، قبول کرد که کمتر بشه؛ اما دیگه مریضی شروع شده بود.

تو شلوغیای مرز همو گم کردیم. قبل از گم کردن، کنار عادل بودم و صدای صحبت های دو تا خانم از پشت سر شنیده میشد که میگفتن: «به به رسیدیم به خاک خودمون قربون پرچم کشورمون بشم…» این چند جمله موضوع آخرین دقایق صحبت بود بین منو «عماد» که دیگه بعدش از هم جدا شدیم…

__________________________

13

دوست پاکستانیم که تو مسیر رفت با هم دوست شدیم. الان «عکس از خود» ی که با گوشیش گرفته بودیم رو فرستاد…

وای آبروم رفت! ظرف غذا یا همون تغذیم! انگار تو عکس معلومه که دستمه…

__________________________

سلام ارتباط قطع شد. عمود ۴۶۰ آخرین عمود متصل مسیر بود که من توش توقف داشتم. بعدش دیگه تا این لحظه که تو راه برگشت از مرزم هیچ «پذیرایی دیجیتال»ی ازم نشد! اتوبوس دیگه کم کم داره میرسه شیراز…

آخرین تابلو ۹۵ کیلومتری شیراز رو نشون میداد. سفر عجیبی بود…

تنهایی…

__________________________

تو اتوبوس یکی کنار دستم نشسته که تو سن ۵۵ سالگی یک روزه مسیر رو تا کربلا رفته! همون مسیری که من دوروزه به ۴۶۰ اش رسیدم، اون کل ۱۴۰۰ و خورده ای عمودش رو یک روزه رفته رسیده.
پرسیدم کجای شیراز ساکنید؟ گفت: «ابیوردی»
گفتم فامیل شریفتون چیه؟ گفت «ابیوردی»
گفتم: نسبتتون با شهید «ابیوردی» چیه؟ گفت: «علیرضا برادرم بود»
میگفت من ۳۵ سال پیش همینجا (اونجا شلمچه بود) مجروح شدم…
واقعا عجیب بود. بعدش گفت که بازپشسته سپاهه. تیپش از دور عربی میزد: یه دشداشه سفید، و یه چفیه.
چشم چپم تار میبینه. الهی ضعیف تر نشده باشه. خودمو کور کردم پای این موبایل از بس تو توی این پیچو خم هاو لرزش اتوبوس تایپ کردم.
به هر حال، ۸۰ کیلومتر دیگه شیرازم و احتمالا مستقیما میرم زیرپتو جهت استراحت تا زود خوب بشم. وگرنه نمیتونم پشت فرمون بشینم به مقصد قم.

__________________________

ماجرای چتر کش دار:
موقع حرکت از شیراز پدرم یه چیز جالب بهم پیشنهاد داد که ببرم. یه چتر کوچولوی بدون دسته که با کش دور سر وصل میشد و خیلی چیز جالبی به نظر میرسید برای جلوگیری از آفتاب و بارون های احتمالی. اما مشکلش فقط این بود که رنگش صورتی بود. با این حال گفتم در حالت اضطرار خیلی خوبو قابل استفادست. خلاصه ابن تو کیفم بود تا تو مسیر پباده روی دست فروش ها دیدم دارن از همین ها میفروشن. من داشتم اما رنگش صورتی بود. گفتم اگر بخرم فایده نداره. به ذهنم رسید که فروشنده بخوام اگر ممکنه فقط رنگشو برام عوض کنه. باورکردنی برام نبود که قبول کنه اما کرد. دمش گرم! ای ولله. دعاش کردم که کارمو راه انداخته اما به خود چتره علاقه پیدا کردم. به خصوص به این خاطر که به من یک امکان راهبردی! میداد، که بتونم روز تو آفتاب هم به مسیر ادامه بدم. و واقعا این محدودیت رو از من برطرف کرد و مسیر روز توی آفتاب داغ خیلی برام نسبت به شب تفاوتی نداشت. خلاصه سرتونو درد نیارم. این چتره بودو بودو بوووود، تا اینکه کوفه، پسر راننده ونی که به مقصد نجف سوار شدم، سرشو عقب میکردو چترو نگاه میکرد. گمون کردم خوشش اومده. تو دلم گفتم اگه مرام داشتم باید الان بهش هدیش میدادم اما چه کنم که تو مسیر احتمالا لازمم میشه. خلاصه با مهربونیو لبخند بهش گفتم «هذا من طریق الحسین، فی مسیرالکربلا بایئت هناک!» بایئت رو شک داشتم باید بگم چون اینو که نخریدم و از طرفی هم خود لغت رو نمیدونستم درست میگم یا نه. خلاصه بعد از اونجا هم چتره باز بودش تا …
وقتی که به مرز رسیدیمو از GMC یعنی همون ماشین خوبه که ماجراشو گفتم پیاده شدم. همه جا رو سعی کردم چک کنم که چیزی جا نمونده باشه اما غافل از اینکه چتره رو لای جرز صندلی های جلویی جادادمو قابل مشاهده نیست. وقتی که رد شدمو یادم بهش افتاد‌، مصداق بارز حب الدنیا و دلبستگی با یه چیز کوچولو رو تجربه کردم. گفتم اگر از خودم میکندمشو به اون بچه عرب میدادمش چقدر برام رشد داشت، تا اینکه اینجا همینطوری جا بمونه و برام رشدی نداشته باشه…

__________________________

12

مگر اینجوری به مقام آدم (ع) بشه برسم!
اینجا مسجد کوفست، و این هم مقام آدم علیه السلامه، دقیقا جایی که حضرتش نماز گذارده. حس عجیبیه وقتی که پاهاتو دقیقا میزاری جای پای ایشون و در بقیه مقام ها جای افرادی که این مقام ها به اسمشونه. مثلا پیامبرمون، حضرت محمد مصطفی (ص)، حضرت علی علیه السلام، ائمه، جا پای تک تکشون گذاشتمو نماز خوندم. خیلی حس عجیبی داره. بخصوص وقتی میری سجده، و یاد سجده اون ائمه و رسل و انبیا میکنی، حس قریبی! (به حرف قاف توجه بشه) داره. نزدیکی به خدا از طریق مهندسی معکوس نمازگاه این حضرات معصومین که در اوج جایگاه تقرب به خدا بوده و هستند… نماز رو ختم میکردم به ده ها دعا با عمق جان به همه التماس دعا گفته ها… تک به تک یادشون میکردم. بهترین بهترین بهترین ها رو میخواستم برای تک تکشون. با طمع! و با ولع… نظرتون در مورد حس طمع چیه؟ حس خدادادی ای که مثل تمام حس ها میتونه استفاده خوب یا بد ازش بشه. اما طرف کاملا مثبت حس طمع رو میشه تو رابطه با خدا پیدا کرد. اون وقتی که دعا میکتی. چیزی که اصلا بد نیست. عااالیه. در مکانیزم دعا کردن، «وهم»، «خیال»، «تصور»، «خلاقیت»، «تعالی خواهی» و «آرمان گرایی» به شدت استفاده میشه و مورد تقویت قرار میگیره. دعا ورزش ذهنی روحی عجیبیه. ذهن رو به پرواز در میاره به سمت بهترین بهترین بهترین خواسته های ممکن که در حتلت معمول شاید اصلا بهشون فکر هم نکنی… اگر استجابت بشه که خوبه و مفت چنگت! اما اگر هم نشه آخرت بی نهایت بهترش رو از جانب خداوند دریافت خواهی کرد. جوری که مومن میگه ای کاش هیچ کدوم از دعاهام در دنیا اجابت نمیشد که اینجا بهم داده میشد. دعا اثرش در لحظست. «وصف العیش»یه که نصفش در لحظه بهت در قالب «نصف العیش» اعطا میشه. واقعا لذت این دعاها انقدر کشنده (با کسره زیر کاف) بود که نمیشد بفهمی چقدر زمان گذشته. چهل دقیقه قبلا از نماز صبح وارد مسجد شده بودمو کنار محل ضربت مشغول نماز شدم. جایی که دو متر با محل ضربت حضرت علی (ع) فاصله داشت. حس عجیبی داشت. ولع تو وجدت داری. دیگه کی همچین فرصتی پیش میاد آخه؟ بعد از نماز صبح هم ادامه پیدا کرد تا چند یاعتو بعدش مسجد سهله که چقدر یاد حاج سیف افتادم و به یادش در مقام حجت علیه السلام، آل یاسین رو از روی مفاتیح عباس! خوندم. منظورم شیخ عباس قمی صاحب مفاتیح الجنان نیست. منظورم سید عباس حقایقی رفیق شفیقمه که اپلیکیشن اندرویدی «مفاتیح نفیس» قابل دانلود در «کافه بازار» رو نوشته. ما هم بهش میگیم شیخ عباس قمی، صاحب مفاتیح نفیس!. خلاصه یادش کردم و از خدا خواستم که منو هم به مشابه این توفیق عظیم برسونه که «اپ» اش تو مسجد سهله هم داره استفاده میشه. یاد این روایت افتادم که اگر کاری رو تایید کنی درش سهیمی و اگر در دلت ردش کنی ازش بریئی! انشالله که هرگز تو دلمون تایید کارهای بدو نکنیم که بر اساس این روایت بیچاره ایم. همه این کارهای بدشون تو نامه عمل ما هم میاد روز قیامت. خلاصه نزدیکای نماز ظهر از سهله اومدم بیرون و به سختی رسیدم نجف. قبلش یکی میخواست تیغم بزنه! ۴۰ تومن میخواست بگیره ازم که با ۵ چرخه موتوری ببره نجف. خدا رو شکر فهمیدم که اول باید برم کوفه و بعد و از اونجا راحت برم نجف که میشد نهایتا ۱۰ تومن. راستی قبر مسلم، قبر مختار، قبر هانی ابن عروه هم توی مسجد کوفه بود. اونجا بود که زیارت کردمو با هر کدوم کلی حرف زدمو نماز هدیه خوندم براشون. از مختار خواستم که همون طور که دل اهل بیت رو شاد کرد، من هم بتونم شاد کننده دل امام زمانم بشم و با دست پر، یک روزی پیش رهبرم هم برم. جوری که به رضایتشون منتهی بشه. منظورم همون طرحی بود که دارم روش کار میکنم. «شبکه مردمی پیشرفت» یا همون «موتور حل مساله ملی». الهی که بشه. برای طرح خییلی دعا کردم. گفتم مختار من مثل تو یار ندارم. هیچکس ندارم که کمکم کنه. تو خودت جورش کن. نمیدونم چی بشه اما دعاشو که کردم. گفتم من باقیات الصالحات عظیم میخوام. به کم قانع نیستم. اگر این طرح بگیره و موفق بشه پیشرفت کشور صدچندان شتاب میگیره. اینو از خدا خواستم. یه دعای دیگه این بود که قدرت اقناع و استدلال و برهان قاطع پیدا کنم. زیادت در علم و ایمان و عمل صالح و الحاق به صالحین رو هم خواستم. خواستم که بعد از اهل بیت، توفیق بیشترین خدمت به اسلام رو در تاریخ بشریت پیدا کنم. هر چی میخواستم رو‌بلافاصله با یه نهیب به خودم برای همه دوستانو خویشان هم میخواستم. دعا به نسلی که بچه هام درش دارن بزرگ میشن و تمام نسل های حاضر و آتی. توفیق بهترین تربیت ها نسبت به بچه هامون. نابودی آل سعود و اسرائیل و امریکا و نهایتا خانه دار شدن و توسعه رزق هم دعاهای اختتامیم بود معمولا. مجال نوشتنش نیست اما همه جوره دعایی کردم. حل مشکل اقتصاد، فرهنگ، تربیت و ازدواج فوری! جوون های مضطر مجرد کشور، مرگ ملک سلمان ظالمو بچه خبیثش در عربستان و هزار جور دعای دیگه. برای جلوگیری از پشیمونی هم یه چاشنی انفجاری مخفی «بعدا منفجر شونده!» هم تو دعاهام کار میذاشتم که هر وقت بعدا چیزی خواستم، باز هم به همین کیفیت امکان استجابتش وجود داشته باشه. «سریع الاجابه» شدن رو میخواستم که بعدا هم دعا کردم به واسطه این دعا، دعاهایی که بعدا در آینده میکنم هم در هر زمان گیرا بشه…

__________________________

نکته مهم در استفاده از کامیون های مجانی:

به این ماشین ها دولت ظاهرا سوخت رایگان میده. این برای مسافر یعنی چی؟ یعنی اینکه نیم ساعت شما باید تو شرایط فشارو گرما تو ماشین بی حرکت بشینی تا از این سهمیه استفاده کنندو بعد ادامه مسیر بدن. من دیر تصمیم گرفتم اما این تجربه باشه برای آیندگان! که در صورت سوار شدن این ماشین ها هنگام ورودشون به جایگاه سوخت، سریعا بپرن پایین سریع (به یک نحو امن) و با ماشین های درحال خروج از جایگاه یا منتظر و خالی ادامه مسیر بدن. در واقع مشاهده سرنشین های این ماشین ها توسط جایگاه دار، مجوز استفاده از گازوئیل رایگان، برای «کامیون مفتی» هاست… خلاصه انشالله به زودی میرسم نجفو شبو یه جوری سر میکنم تا فردا صبح که برم سمت مرز…

__________________________

__________________________

ماجرای چتر کش دار: موقع حرکت از شیراز پدرم یه چیز جالب بهم پیشنهاد داد که ببرم. یه چتر کوچولوی بدون…

11

ایناهاش این همون چترست…

آخرین عکسی که باهاش دارم!

__________________________

10

حسابی مریضو درموندم اینجا تو این عکس… لبخندزورکیم خودش گویای ماجراست… همون ماجرای رنگ رخساره و سر درون…

__________________________

__________________________

نکته مهم در استفاده از کامیون های مجانی: به این ماشین ها دولت ظاهرا سوخت رایگان میده. این برای یعنی…

9

__________________________

__________________________

نکته مهم در استفاده از کامیون های مجانی: به این ماشین ها دولت ظاهرا سوخت رایگان میده. این برای یعنی…

8

فقط میخواستم حال و وضع این کامیون مفتی ها رو یه کم به تصویر بکشم. بعضیاش البته خیلی بهترن.

__________________________

7

فکر نکنید که این چشم ها از بی خوابی به این روز افتاده! برعکس؛ خواب زیادیه که منو به این روز انداخته. همواره در انتظار موقعیت مناسب برای ورود به خیابان های کربلا، روی حالت standby و استراحت به سر میبردم تا فرصت مناسب مهیا بشه؛ که روی این مورد انگار خیلی زیادی! شده بود. البته این کار نتیجه دادو تونستم برعکس «نبض رفتار جمعیت» در یک زمان مناسب به سهولت زیارت کنم. به خواب به دیده شارژر نگاه میکردم که گمونم یک مقداری غلطه.

__________________________

__________________________

ماجراها داشتم تا برسم به شلمچه. چقدر خنده دار بود. یک سری رفقای جدید جالب پیدا کردم. «ابو احمد»، و…

6

وسط تصویر، راننده عراقی و سمت چپ تصویر «ابو احمد» مشهور شوخ ماست که حسابی همه رو میخندوند.

__________________________

5

وسط که منم، سمت چپ تصویر، «حاج عادل» و سمت راست هم «یادم رفته» که همگی با هم قوم و خویش بودن.

__________________________

__________________________

پیروز دریس همون دوست «سربندر»یم الان پیام داد. داره برمیگرده خونه. گفت حتما با ماشین برو کربلا. روی…

__________________________

__________________________

پیروز دریس همون دوست «سربندر»یم الان پیام داد. داره برمیگرده خونه. گفت حتما با ماشین برو کربلا. روی…

4

__________________________

__________________________

پیروز دریس همون دوست «سربندر»یم الان پیام داد. داره برمیگرده خونه. گفت حتما با ماشین برو کربلا. روی…

3

نمیدونم هر چی عکس دارم یه اثری از خوردن توش پیدا میشه… آخه چرا خداااا…
تو عکس بعدی پیروز گفت لپت باد کرده بود ببا دوباره بگیربم که این لبخندی که تو عکس بعدی به چهرمه به خاطر همین حرفش بود…

__________________________

__________________________

پیروز دریس همون دوست «سربندر»یم الان پیام داد. داره برمیگرده خونه. گفت حتما با ماشین برو کربلا. روی…

2

پیروز یه پسر گل اخلاقی ناب بود که واقعا هر چی بگم از گل بودنش کم گفتم. پیروز یه پسر ۱۸ ساله داره و خانم دختر فکر کنم ۱۰ ساله اگر خاطرم باشه. پسرش علیرضا هنرستان مکانیک خونده و داره میره دانشگاه. خود پیروز متولد ۵۸ یعنی ۴۰ سالشه. ببینید چقدر خوبه ازدواج زود؟ ای کاش تمام جوونای مملکت طعم ازدواج به موقع و زودهنگام رو بچشن. ازش میخوام عکس دو نفری با پسرش برام بفرسته بزارم اینجا که ببینید چقدر فوق العادست که یه پدرو پسر کنار هم، عین دوتا داداش جلوه کنن. واقعا بی نظیره…

__________________________

1

میدونید اینجا کجاست؟


اینجا مرکز حکومت جهانی اسلام بر عالم هستی! خواهد بود. بر اساس روایات، صاحب الزمان اینجا یعنی در مسجد سهله سکونت خواهند کرد. و احتمالا بعضی از سخنرانی های حضرتش در این فضا مشابه آنچه در حسینیه امام خمینی در جنب بیت حضرت آقا (امام خامنه ای) شاهد هستیم محقق خواهد شد. مردم یا مهدی گویان انتظار حضور حضرت را در جایگاه سخنرانی خواهند کشید و حضرت خواهند آمد…

حضرت به تمام زبان ها و گویش های محلی مردم تمام جهان تسلط دارند و شاید بعضی از خطباتشون رو به زبان همون دسته از مردمی ایراد کنند که به دیدارشون خواهند آمد…
مثلا پاکستانی ها با زبان اردو، هندو ها هندو، اروپایی ها با زبان خودشون، فرانسه، دویچ! ایتالیایی، انگلیسی، اسپانیش، روسی و … آدم فضایی ها با زبان خودشون (شوخی نمیکنماا!) الله اکبر از محتوای صحبت ها. نکته اصلی اینه که خدای عالم همچین حکومتی رو با چنین کیفیتی بر مردم جهان میپسنده و عده ای افراد پلید این حق رو از ما سلب کردند. خداوند پشتیبانی میکنه ولی معصومش رو با علم و عزت و اقتدار خودش با تمااام صفات خودش. این همه انسانهای تشنه superpower و ابرنیرو (فتحه روی ب) هایی رو در نظر بگیرید که دلهاشون با این تصاویر خیالی هالیوودی خوش میشه و اون حسی که هم خدادادیه و هم در اسلام توسط خدا مقدر شده تا ارضا بشه، با دروغ و تصاویر خیالی به جهات غلط منحرف میشه. با بتمن و سوپرمنو، موجودات تخیلی گول! زدن مردم دنیا رو. در حالی که فقط امام شناسی شیعه رو اگر روش کار میکردیم، واضح میشد که صدچندان بیشتر از این عجایب موجود در این مفاهیم دروغین رو در جهت صحیح و واقعی خودش در ائمه معصومین میشه جستجو کرد. اینطوری نه تنها این تخیلات برای مردم مهمل جلوه میکرد، بلکه راه حقیقت به روشون گشوده میشدو دلیلی نبود که به این دروغ ها دل خوش کنند. تماام قدرت و علم و حکمت و عزت و اقتدار خداوند پشتوانه حکومت ولی معصومشه. بهترین شکل قابل تصور برای یک حکومت. اگر امام به درستی به مردم معرفی میشد این ظاهربافیها! بی رونق میشد. انشالله روزیمون بشه و ببینیم با چشم های خودمون حکومتی رو که الله همواره بر ما میپسندیده…

__________________________

همین الان، یعنی صبح چهارشنبه یک ام آبان ماه ۱۳۹۸ خواب حضرت آقا، یعنی «امام خامنه ای» رو دیدم. انقدر جذاب بود این خواب که تصمیم گرفتم در کانال سفرنامه بنویسمش. در خواب لحظاتی رو با ایشون در عراق و در حیاط یک منزل بسیار ساده عراقی تنها و مشغول گفتگو شده بودم. از ایشون پرسیدم که: آیا حضرت عالی پژوهش قرآنی خاصی رو که راجع به سال ظهور حجت علیه السلام هست تایید میکنید؟ کنار درب حیاط اون منزل ساده عراقی در حالی که نگاهشون رو از لابه لای نرده های افقی بالای اون درب کوتاه کرمی رنگ به افق دوخته بودند از من پرسیدند: الان شبه یا روز؟ سریع متوجه منظورشون شدم و بلافاصله سعی کردم با سوال بعدی جواب مستقیم تری دریافت کنم: یعنی شما تایید میکنید و منظورتون این هست که این حقیقت مثل روز واضح و آشکاره؟ بلافاصله ادامه دادم: یعنی شما روش کار رو در این پژوهش تایید میکنید؟ یعنی اون روش ریاضی خاص و مثلا راه استحصال عدد ۳۰۹ انتهای سوره کهف مورد تایید حضرت عالیه؟ آقا منتظر رسیدن عده ای از یارانشون (حدودا ۵ نفر) بودند که سردار سلیمانی رو بینشون در حالت نشسته در حالت خاصی میدیدم (از بالای درب کوتاه حیاط). سردار قاسمی چفیه ای به پاهاشون بسته بودند و روی زمین در حالت نشسته قرار داشتند. شاید چیزی شبیه به لحظات بعد از به هم خوردن موقعیت نماز. چند نفر دیگر هم اطرافشون ایستاده بودن.‌ احساسی به من میگفت که اونجا کوفه است. و اون منزل مخفی بود. همگی دم درب منزل در حال ورود به حیاط بودند و دور حضرت آقا کم کم داشت شلوغ میشد. فرصتم کم بود. اطمینان پیدا کرده بودم راجع به صحت این باور و قلبم تایید آقا رو گرفته بود. مدام با خودم فکر میکردم و دنبال شواهد دیگری از قرآن برای ظهور میگشتم که ناگهان در همان لحظات معنایی از این آیات به قلبم تابید: اذا جاء «نصرالله»! وال«فتح»! ورأیت الناس فی دین الله افواجا… این حقیقت که در زمان نزول این آیات در صدر اسلام، نه جنبش «فتح» ی در کار بوده و نه کسی به نام سید حسن «نصرالله»… اما این آیات خبر از زمانی میدهند که «نصرالله» و «فتح» می آیند! یعنی از جایی به جایی حرکت میکنند و وارد مکانی (انشالله بیت المقدس) میشوند. و تو مردم را فوج فوج در حال ورود به دین خدا خواهی دید… الله اکبر. هرگز در بیداری چنین معنایی رو نسبت به این آیات در بیان احدی، نه دیده و نه شنیده بودم. با چشمان گرد و متعجب از خواب بیدار شدم…

فتح «سنگر دانشگاه»…

امروز دوازدهم بهمن ماه ۱۳۹۸ صبح ساعت ۷ و ۱۰ دقیقه بامداد با اشتیاق مشغول نوشتن این مطلب شدم. به نظرم اتفاق بسیار مهمی در حال وقوع است. اتفاقی الهی که مربوط به پس زدن تمامی ساختارهای شیطانی و فتح تمام سنگرهای جهان توسط اسلام و انقلاب جهانیش است.

دیشب از طرف آقای محمد همایون دوست عزیزم فایلی به دستم رسید که به شدت حاوی مطالب جالبی ذیل گفتمان شوق انگیز پیشرفت در فضای دانشگاه ها بود. کتاب یا مقاله ای با عنوان دانشگاه حکمت بنیان اثر آقای دکتر فاتح راد یکی از اساتید محترم دانشگاه صنعتی شریف. مشغول مطالعه مقاله بودم که شارژ گوشی تمام شد و لاجرم لازم شد که آن را به برق زده! و به استراحت بپردازم.
اما صبح هنگام با مدیریت الهی، با یک حس و حال عجیب از خواب بیدار شدم. دیدن خوابی بس جذاب و رویایی حال من را دگرگون کرده بود. در خواب دیدم که یک همایش عظیم در جریان است. چیزی فراتر از یک همایش ساده و معمولی. در واقع یک گردهم آیی عظیم انسانی بود که در محیط یک دانشگاه برگزار میشد. تمام سالنها و راهروها مملو بود ازجمعیت. از طرفی هم شیوه برگزاری همایش شبیه به یک مراسم مذهبی بود. آن طور که گویی یک نفر مداح رو به قبله مداحی میکند اما در واقع سخنرانی بود و محتوایی از طریق پروژکتور به مخاطبین ارائه میشد. از پیش قرار بود که چند نفر سخنران مشخص در کار باشد اما متاسفانه این اتفاق نیفتاد و آن مفاهیم مهمی که لازم به ارائه بود به مخاطبین ارائه نشد. در خواب دیدم که جوانی سفید روی با سری کشیده اما با موها و محاسنی زیبا و سفید سخنران آخر بود. حق این بود که سخنران اصلی او باشد اما به سختی، آن هم تنها در ده دقیقه آخر بود که وقت به او رسید. وقت گذشته بود و میبایست کوتاه سخن بگوید. او می خواست مطالب مهمی را مطرح کند که عده ای با بیان آن مطالب مخالف بودند؛ اما من این امکان را داشتم، که به صحبت های او از طریق کنترلی که بر تصویر ویدئو پروژکتور و سامانه ارائه داشتم ضریب بیشتری بدهم. او به شیوه‌ای بسیار مستدل و علمی ازطریق ارائه تصاویر و ویدئوهایی سعی در ارائه مفاهیم بلند و عظیم گفتمان انقلاب اسلامی داشت. مطالب مهم او را من، در قالب خطوطی از نور، به واسطه کنترلی که بر سیستم ارائه مراسم داشتم، بر جمعیت می‌تاباندم. اما این مطالب عده ای را عصبانی می کرد. وقتی که جلسه تمام شد، تصویر هولناکی دیدم. در کنار تمام دیوارهای محل برگزاری مراسم، در نوری کم و به شکلی مرموز، عده ای تکیه زده بودند و با عصبانیت، به زبان انگلیسی از محتوای ارائه شده ابراز نارضایتی می کردند. اما محتوا چه بود؟ محتوا همان گفتمان پیشرفت انقلاب اسلامی بود؛ و آن شخص جوان حکیمِ سفید رویِ سفید مویِ زیبا و باکلاس! نماد شخص رهبر انقلاب.

در دیدگاه انقلابی اسلام، یکی از سنگر هایی که باید فتح بشود سنگر مهم «دانشگاه» است که در خواب به خوبی به این نکته اشاره شده بود، گفتمان رهبر انقلاب نیز امید، پیشرفت و خود باوری بود که در خواب به ذائقه آن جماعت غرب گرای مرموز کنار دیوارها خوش نیامده بود.

راستش را بخواهید من عاشق گفتمان پیشرفتم و اصلا درک نمیکنم که چرا بعضی ها نمیتوانند عاشقش باشند. آن هم پیشرفت با منطق اسلام، که در آن هم دنیا را در اوج میخواهد و هم آخرت را. هم فرد را، هم اجتماع را، هم اقتصاد را، هم فرهنگ را، و هم فناوری های همسو با همه خوب های دیگر را و اینکه خلاصه همه خوب ها را با هم همه یک جا میخواهد، برای همه. آن هم با محوریت محبت و عشق به یک معشوق عظیم بی نقص توانا. یک عشق فناناپذیر عظیم حقیقی که از طریقش به بی‌نهایت وصل میشوی. آیا این زیبا نیست؟ اساسا همه زیبایی ها همه با هم آن هم یکجا در هم، همه ضرب اند. چقدر حیف که عده ای دنیایشان محدود است به همین یک بعد و ظاهر صرفا مادی. به قول عزیزی دجال همان مکتبی است که تو را وا میدارد به اینکه همه دنیا را فقط با یک چشم ببینی. چشمی تنها ظاهر بین و مادی، در حالی که حقیقتی پنهان و ناپیدا پشت پرده همین عالم است که با این چشم ظاهربین قابل مشاهده نیست. چشم باطن بین میخواهد و ایمان به غیبی که همان اولش فرمود: این قرآن را برای (هدایت) مومنان به آن (غیب) فرستادیم: ذَٰلِكَ الْكِتَابُ لَارَيْبَ فِيهِهُدًى لِلْمُتَّقِينَ، الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ‌.